قرار ملاقات

یادداشت ها و روزنوشت های علی پیام

طلا یافتن

طلا یافتن یعنی اینکه نامه های عاشقانه یک پیامبر جبران خلیل جبران را پیدا کنی و سپس هوس کنی که بنشینی و بخوانی اش. امروز این کتاب را دانلود کردم اش. بدتر از این نمی شود که بروی پیش کله چند کله پوک و دهاتی بنشینی و او برایت بعبعبع کند. روی این دلیل است که در هیچ سخنرانی و مراسم نمی توانم شرکت کنم زیرا که بعبعبع خیلی به دل نمی چسپد.طلا یافتن یعنی بیرون شدن از جس. طلا شدن در این مملکت یعنی برامدن از هرچه رنگ این مردم را دارد.

علی پیام : ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

کتابخوانی هایم

امروزها کتاب های زیادی خواندم. اخرین کتاب "افغانی" نوشته عارف فرمان بود که از ساعت 2 نیمه شب شروع کردم و بعد از صبحانه تمامش کردم. این کتاب خاطره و یا سفرنامه مهاجر 20 ساله افغانستانی است که در سال 62 از مسیرهای پاکستان به ایران و سپس به اروپا می رود. خاطرات مهاجرین افغانستانی در ایران تصاویر مخوفی دارد. این کتاب را می گویند: رمان. اما من فکر می کنم سفرنامه قشنگی است. کتاب قبلی اش "چار گرد قلا گشتم پای زیب طلا یافتم" از رهنورد زریاب داستان نویس کهنه کار افغانستان. این کتاب از لحاظ داستانی برایم جالب واقع نشد. و قرار نیست که نظر بدهم. بزرگان را با همان حالتش قبول کنیم بهتر نیست؟ کتاب قبلی اش "و شیخ قدس الله سره چنین گفت" از رهنورد زریاب نیز خوانده شد کتابی در مرزهای کلاسیک و نو و حکایت های شیرین. این کتاب را چه بنامیم؟ اگر کسی خوانده است مرا راهنمایی کند. کتاب های پیراهن سیاه با گل های سرخ و همچنین اشار عبدالواحد رفیعی را به خاطر سخنرانی در شب های کابل خواندم. کتاب جامعه سنتی و جامعه نو مقالات ترجمه شده را دارم می خوانم. چندین کتاب دیگر را ورق زده ام: کتاب های مثل مکه در مسیر تاریخ و ... این کتاب ها را جایی همان طوری ورق زدم. چیزهای دیگری خوانده ام در اینترنت. روزهای را سپری کردم با دوستان نویسنده. همه این ها اتفاقات جالبی بودند. کتاب مرگ سکندر مجموعه داستان تقی اخلاقی را نیز ورق زده ام و چند داستانش را خوانده ام. روزهای با کتاب بهترین روزهاست. روزهای بی کتاب بدترین ها.

علی پیام : ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

نیازمند شعله ور شدنم

نیازمند شعله ور شدن

خسته شدم از این جسدی که بر دوش می کشم که مثل هر سنگ و هر چوب و هر خشت و گل است. مثل هر حیوان ناطق دیگر. نیازمند شعله ور شدنم. زبانه بکشم و پویا شوم و اتش تر شوم و شکوفا گردم. خسته ام از عنوان های اداری و  حکومتی که چه؟ هر سنگ را برداریم ده ها نفر غغ می زنند! در جستجوی خلاقیتی هستم که خودم را فریاد بزند.  سال هاست که خود را از دست داده ام. نقاب ها و چهره ها و صورتک ها. جسدم را هر 24 ساعت بر دوش به سوی قبرستان می برم. قبرستان نزدیک است. همین حوالی. عنوان ها خرترین مفاهیم روزگار هستند. خلاقیت ها و تخیل ها و افرینش ها جوهره هستی است. جهان من غیر از این جهانی است که در آن نفس می کشم. جهانی را که باید باشم 24 ساعته مال خودم باشد نه مال دولت یا اداره. جهانی که کسی مرا بسوزاند و در سوزش آن جهانی را بسوزانم با افرینش. نیازمند این هستم که کسی بشوراند مرا مثل سونامی. طوفانی ام بسازد تا هستی را رام کنم. جسدی هستم مثل هر خلته ای که در گوشه گوشه این شهر و این دیار پر اند از اشکمبه. پوک و پوچ. عنوان ها و پوزیشن ها کاه های بی دانه ای هستند که هر روز باد می شوند در هر طرف و هر سو با تمام بردگی و بندگی. جسدی هستم که نیمه گمشده پیدایم را بر دوش کشیده تا بتوانم نیمه گمشده خود را بیابم. کامل شوم. ایا می توانم خودم باشم؟ رها از هر بند و بندگی؟ برای خودم زندگی کنم؟ پادشاه و شهریار خودم باشم؟ محافظه کاری ای در کار نباشد؟ غول و زنجیری نیز نباشد. کامل شوم و در تکامل خویش جشن یافت شدن نیمه گمشده و نیمه غایب خویش را با مستی سر بدهم؟ نیازمندم تا اتش زده شوم یا اتشی هستم که نیازمند شعله ور شدنم یا گل بسته ای که باید شکوفا شوم. سال هاست که خسته کرده است این جسد بی رمقی که بر شانه ام هست شرق و غرب و شمال و جنوب می برم تا بیندازم بر ساحتی که در آن زمان به گستره هستی وسعت داشته باشد و من باشم و ...

هجدهم اپریل 2012 شهر کابل

علی پیام : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

بین هنر و کوشش

بین هنر و کوشش

(نقدنامه ای برای مجموعه داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ)

علی پیام

لطفا در صورت کاپی ذکر منبع را فراموش نکنید.

مجموعه داستان "پیراهن سیاه با گل های سرخ" اثر تازه دوست داستان نویسم عبدالواحد رفیعی است. خوشبختانه همین روزهای که این اثر نشر شد در کابل بودم و سریع آن را خریدم و سریع خواندمش چون می خواستم اخرین کارهای وی را ببینم.

داستان قفس سیمی کیف داد مرا در سحرگاه روز جمعه تمامش کردم. لذت بردم. از فضاسازی این داستان و شخصیت پردازی اش کیف کردم. زندگی ای که در قفس سیمی خلاصه شده است. زندگی جمعی تمام مردم این سرزمین. محیط جهنمی و محکوم به بدبختی و میراثداری نکبت ها.

پیراهن سیاه با گل های سرخ جالب بود روایتی از عاشق بازی های روستایی اما در اخرهای داستان حرکت های پسر ضد حال می زند. گل اغَی خود را می چسپاند به پسر در حالی پسر حس عشق بازی دارد اما هردم احساس بدبینی و بدگمانی دارد و هر دم می ترسد که این ترس و واهمه ها ضد حال است. رسم بی پروایی عاشق بازی ادا نشده است. این داستان وضعیت اجتماعی را به خوبی ترسیم کرده است و از خواندنش لذت بردم.

اما از داستان عریضه باطله خوشم نیامد و مرا نگرفت. گوئیا این داستان سفارشی نوشته شده است. من فکر می کنم که برای کدام جشنواره حقوق بشری نوشته است در حال و هوای حقوق زن و حقوق بشری. البته که سرنوشت و سرگذشت زن محکوم روستایی را به خوبی تصویر کرده است. اما واقعیت امر این است که بین هنر و کار کوششی فرق است از زمین تا آسمان. داستان عریضه باطله کوششی است تا هنرمندانه. هنرمند کشف می کند و از دل می نویسد اما نویسنده عریضه باطله امر خواهشی و کوششی را ساخته و پرداخته است. این داستان را چند خط در صفحه عبور دادم و خلاص. البته که برای فعالان حقوق بشر و اصلاح امور جامعه شاید مفید باشد.  اما باید به دنبال کشف هنرمندانه بود.

داستان چکری در شهر با خلیفه مامور را تا اخرش خواندم. جاهایی درگیری های ذهنی داشت. نویسنده خواسته است که خوی و خصلت طبقه ای را ترسیم کند اما به دل من نچسپید. خلاصه یک جورهای شباهتی است بین خاطره و داستان. البته این داستان از سری داستان های دهه هشتاد رفیعی است یعنی در سال 88 تولید شده است. با این حال نچسپید خیلی.

داستان تابوت نباید اسمش تابوت می بود؛ این اولا. دیگر اینکه این داستان نیز از قماش داستان های کوششی است گوئیا که دوست نویسنده ام خواسته است که در موضوع خاص اجتماعی تحریر کند مسائلی را از سر مسوولیت. داستان زنی است که شوهر دوم اختیار می کند و شخصیت اصلی داستان که بچه خردسالی است از مادرش جدا می شود. البته این داستان بیشتر ترحم انگیز است تا شگفت انگیز. من فکر می کنم که داستان به حیث  اثر هنری شگفت انگیزی داشته باشد تا ترحم انگیزی. تمام.

اخرین داستان داستان سکه های یک پنی است. از نوع داستان کوششی که گوئیا غارتگری فرهنگی توسط نیروهای کشورهای بین المللی در افغانستان را نشان می دهد. اگر درست فهمیده باشم. جورج که به قول نویسنده امریکایی یا انگلیسی است با دادن یک سکه یک پنی تعویذ روی دوش بچه ای را. جورج امده بود برای اعمار مجدد افغانستان کار کند. علاقه ای بسیار به اثار عتیقه داشته است. خصوصا اسیای میانه. این داستان و داستان هایی که خوشم نیامده است در نوع خودش کار ارزشمند اجتماعی و سیاسی است. اما من فکر می کنم که رفیعی در این داستان ها (به جز دو داستان اول کتاب) به خلق کار هنری و آفرینندگی نرسیده است. یعنی فکر می کنم که فعالیت های اغلبی حقوق بشری و غیر نویسندگی خلاق به خلاقیت افراد ضربه می زند. مثلا روزنامه نگاری، فعالیت های غیر حرفه ای خلاقانه.

کتاب را خوانده ام و به این فکرم که فضای موجود کشور و تناقضات و کشماکش های زندگی فضای خلاقیت را خواهد کشت. این سرزمین ایمان به نویسندگی را از بین می برد. نویسنده که در فضا نباشد از زایش می ماند و عقیم می شود.

البته حکم بی زایشی روی عبدالواحد بار نشود. فقط  بهانه ای شد و گریزی زدم به این مسئله. عقیم شدن اهل هنر را از افرینش بازخواهد ماند. این بد دردی است برای جامعه هنری.

برای رفیعی ارزو می کنم که اثار بعدش اش فضا را بترکاند. امین

مورخه چهاردهم اپریل 2012 شهر کابل

علی پیام : ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

زندگی به خاطر دیگران

22 حمل 1391 کابل/ راوی سال ها قبل در جستجوی هویت خودش است. شخصیتش را گم کرده است. از سال 1386 مانیفیست خویش را نوشت و می خواست تا به شکل کتاب نشر کند: انسان نو افغانستانی. اما امروزها می خواهد ریتم کارش را داستانی بسازد. تنها نوشتن است که وی را می تواند نجات بدهد. راوی من تمام سال های خویش را مشت خاکستری می داند که در زیرش خروارها اتش سوزانده پنهان است. سال هاست که خودش را سانسور کرده است. راوی اولین روزهای را که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی وارد تحصیل در مقطع لیسانس شد فراموش نمی کند. درس مبانی جامعه شناسی توسط استاد اخراجی از دانشگاه ... دروازه تازه ای را به رویش باز کرد. از آن زمان کم کم ادم شد و اکنون سال هاست که فهمیده است هنوز بخش های از اتش پنهان زیر خاکستر رنجش می دهد. راوی امروزها بهانه جوست. امروزها فهمیده است که تنها کسی را که نشناخته است خودش است. گم شده است راوی. در جستجوی تابو شکنی و در جستجوی خودکشی است. رهایی می طلبد تا ازاد شود. کسی نگوید بالای چشمت ابروست. راوی تلاش دارد تا خود را خلق کند و از نو معرفی کند. راوی معتقد است که هیچگاه به خاطر خود زندگی نکرده است. به خاطر خود جوانی نکرده است. به خاطر دیگران کالا پوشیده است. به خاطر دیگران عاشق بازی نکرده است. به خاطر دیگران ریش خود را نتراشیده است. هر عید دیدار دیگران رفته است. راوی فهمیده است که در حصارهای بلند و مخوفی است. می خواهد بشکند. یک روزی علنی به همه اعلان کند که از این ببعد من هستم. این من خودم در تن من جاری است. حالا برای راوی خدا کوچک نیست و جهان کوچک نیست. بهشت در رنگ هاست.

علی پیام : ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

نامه های رسیده

نامه های رسیده

18 حمل 1391 عصر جمعه/ کابل

نوشته های معمولی و نوشته های غیر معمولی این ها تقسیم بندی های نوشتن است. امروز بعد از مدت ها بخش نامه های رسیده به وبلاگم را باز کردم اظهار نظرهای را دیدم و اینک با شما شریک می سازم. خواندن نامه های رسیده فهم انسان های اطراف و گوشه و کنار ادم را نشان می دهد. خصوصا یکی نوشته است: "برای خدا از این چرندیات ننویس دردهای مردمت را بیان کن کسان که امروز تو و امثال تو به خاطر آن ها به مقام و پول رسیدی و ..." این بنده خدا از نوشتن نمی دانم چه تصوری دارد. شاید مدح یا ذم و یا شاید هم نصایح و امر به معروف. چرند نوشتن خودش نوعی از نوشتن است. اشارات و رمزها نیز نوع دیگر. قهرمان نوشته من خیلی چیزها را از خود تبارز می دهد. به من چه ربطی ندارد. خصوصیاتش این است. اگر من درد مردم را درمان کنم چه کسی درد مرا درمان می کند؟ هاهاهاها. درد من این است که چرند نمی توانم بنویسم. درد نویسنده خلاق این است که در جامعه سانسور زده و جامعه سانسورچی زندگی می کند. بخشی از هویت خویش را خودسانسوری می کند و بخشی دیگر را جامعه.

 

[IP: 175.106.35.102 ] [نظر خصوصی] پنجشنبه، ۱٧ فروردین ۱۳٩۱  - ۴:۴٠ ‎ب.ظ

یادداشت های یک احمق

بالآخره نفهمیدم که خودت را خر گفتی یا احمق؟ از اینکه زیاد عرعر کردی گمانم خر گفتی خودت را بچوم به خدا.........!!!

نویسنده: احمق شناس

پاسخ به نظر

[IP: 81.17.27.201 ] [نظر خصوصی] پنجشنبه، ۱٧ فروردین ۱۳٩۱  - ۳:۵٢ ‎ب.ظ

یادداشت های یک احمق

واو! میخکوب شدم. بسیار زیبا

نویسنده: شب ستا

پاسخ به نظر

[IP: 108.193.26.21 ] [نظر خصوصی] چهارشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳٩۱  - ٧:٠۶ ‎ب.ظ

یادداشت های یک احمق

اقای علی پیام؛  بلاخری خری هم پیدا شد که در اصطبلی، پیام خری را بخواند و لذت برد و عر عر عر عر کند!

نویسنده: ناشناس [nashenas@yahoo.com]

پاسخ به نظر

[IP: 31.56.127.167 ] [نظر خصوصی] شنبه، ۵ فروردین ۱۳٩۱  - ۵:۴٧ ‎ب.ظ

"اگر"

سلام بابا جان خوبی من دلم خیلی برات تنگ شده زود تر بیا راستی عیدت مبارک دوست دارم بای سعید

نویسنده: سعید [saeedsadeqi15@yahoo.com]

پاسخ به نظر

[IP: 31.57.106.2 ] [نظر خصوصی] دوشنبه، ٢٩ اسفند ۱۳٩٠  - ۱۱:۴۸ ‎ب.ظ

"اگر"

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* سال نو برهمه هزاره های جهان مبارک باد. …*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…* ¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• ´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.• به امید اینکه درسال پیش رو تمام هزاره های جهان فقط و فقط به مصالح اجتماعی جامعه هزاره بیاندیشند و هرگونه اختلافات شخصی وگروهی را کنار بگذارند که تیشه به ریشه ما می زند ما امروز شدید تر از هرزمان نیاز به فرهنگ تحمل و هم پذیری داریم. و

نویسنده: پویا [http://faslenaw.blogfa.com]

پاسخ به نظر

[IP: 31.57.103.220 ] [نظر خصوصی] دوشنبه، ٢٩ اسفند ۱۳٩٠  - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ

"اگر"

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*

سال نو برهمه هزاره های جهان مبارک باد.

…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*

¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

 

به امید اینکه درسال پیش رو تمام هزاره های جهان فقط و فقط به مصالح اجتماعی جامعه

هزاره بیاندیشند و هرگونه اختلافات شخصی وگروهی را کنار بگذارند که تیشه به ریشه ما می زند

ما امروز شدید تر از هرزمان نیاز به فرهنگ تحمل و هم پذی

نویسنده: یک هزاره پوسیده درکمپ پناهندگی

پاسخ به نظر

[IP: 85.185.126.234 ] [نظر خصوصی] سه‌شنبه، ۱۶ اسفند ۱۳٩٠  - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ

"اگر"

برای خدا از این چرندیات ننویس دردهای مردمت را بیان کن کسان که امروز تو و امثال تو به خاطر آن ها به مقام و پول رسیدی و این مقام ها و... رفتنی است خیال نکن که تو درکنار عمه همیشه می مانی و فردا شاید کسی بیاید کارنامه ات را بیبیند که یک قدم برای مردمت را برنداشتی

نویسنده: دوست شما

پاسخ به نظر

[IP: 85.185.126.234 ] [نظر خصوصی] پنجشنبه، ۴ اسفند ۱۳٩٠  - ۱:۱٢ ‎ب.ظ

"اگر"

جناب پیام چرت و پلا می نویسی، اگر چیزی در چنته نداری که نداری ننویس که گذشته است خراب می شود و تصورهای که نسبت به شما هست خراب نشود.

نویسنده: دوست شما

پاسخ به نظر

[IP: 61.5.196.4 ] [نظر خصوصی] شنبه، ٢٩ بهمن ۱۳٩٠  - ۱:٢۴ ‎ب.ظ

"اگر"

به نظرم امشب یا امروز ها از اندیشه به وادی خیال پلو لغزیده ای

نویسنده: امیر شریف

علی پیام : ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

يادداشت هاي يك احمق

قهرمان نوشته من اگر خود را گم و گور كند خوب است؟ پيدا شدن هاي مزخرف و پيدا شدن هاي شبيه هر حيوان. انسان حيوان است. منطق ارسطويي همين را مي گويد. در لب لب پلوان و جوي با دوست راه رفتن و بيت خواندن كار شيريني است. امروز كتاب جالبي خواندم درباره سنت و مدرنيته. در كجائيم؟ مي توانيد گوشه اي پيدا كنيد تا بدون تشويش كتاب بخوانم و بنويسم؟ اين دلشوره قهرمان نوشته من است. هر حيواني در پشت ميز مي نشيند. هر حيواني يك اصطبل دارد. قهرمان نوشته من گفت: چرا به ارامش نمي رسم؟ يك حيوان اصطبل كلان تر و حيوان ديگر اصطبل خردتر دارد. قهرمان نوشته من مي گويد: اصطبل و كاه چقدر احمقانه است. خري هستم در اصطبل و جوال پر كاه. پوچي نابود كرد مرا. نابودي نابود كرد مرا. عرعر عر عر خر گوشم را كر كرد. خران گوشم را كرد. چهار طرفم حيوان قطار كشيده اند. كره خر تربيت كردن هم احمقانه است. يعني كره خر داشتن عين حماقت است. جهان عين حماقت است. احمق هايي بر حماقت گميز مي كند. ازادي ها قيد مي شود. اصلا به تو چه كه كرتي خود را در كدام كوبند بند مي كند؟ اصلا به تو چه زني در شمال افغانستان مال خود را به چه كسي هديه كرده است كه تو را زور داده است كه اعدام مي كني؟ حيوان هاي بدتر از خر. دنياي بي قانوني عجب دنيايي است. كسي به كس ديگر كاري ندارد. قهرمان نوشته من اين را گفت و خود را به شكل زنداني در چهار ديواري ديد. زندان هاي مخوف: قانون هاي عرفي مزخرف و دستگاه امر به معروف و نهي از منكر و چوكات هاي مذهب و خردرخروار خر در مزبله. حيوان ها در مزرعه عجب زندگي عالي دارد. در چوكات تعامل مي چرند. راستي قهرمان نوشته من هم احمق است. او جهان را بي معنا و مفت مي داند. همين.

16 حمل 1391 شهر كابل

علی پیام : ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

"اگر"

شما چقدر "اگر" در ذهن خود دارید. "اگر"های قربانی شده و مقتول و شهید. اگرها هیچ وقت کسی را رها نمی کند. مثلا اگر می شد که یک قطعه سنگ الماس می بودم که گردن بند می شدم. اگر یک گوسفند می شدم که قربانی می شدم. اگر می شد که 24 ساعت می نشستم و می نوشتم. اگر مردم اینقدر فضول نمی بودند. هر کس صاحب دارایی خویش می بود که به هر کسی می داد دلش. اگر نامه های عاشقانه منتشر می شد. اگر باران می بارید. اگر برف می بارید. اگر می توانستم از ته دل خویش چکر می زدم و جاهایی نمی رفتم و جاهایی می رفتم. و اگر های شما به چند می رسد؟ اگر خرها آدم می شدند. اگر آدم ها خریت شان روی می شدند. اگر وطن آباد می شد. اگر کتاب من منتشر می شد. اگر پر می داشتم. و ههههههههه هاهاهاها


روزها و شب ها

روزها و شب ها از پی هم می گذرند. دقیق پارسال شب یلدا در زیر کوه "آوپرو"ی ورس بودم در مهمانخانه بنیاد انکشافی اقاخان و شب یلدای امسال در محل اقامتم در مرکز بامیان در محله چَونی و سال بعدی در کجا باشم؟ شاید این قسمتش مهم نباشد که کجا باشم مهم این است که یلداهای بسیار گذشته است و من در یلداهای بسیار گم شده ام. حتا روزها و شب ها را نیز گم کرده ام. دلیلش این است که شب یلدا بی خیال خوابیدم  ... ادامه را در یادداشت دیگر بخوانید یا الله و یا نصیب


در آسمان عجب دست ادمی از زمین و هوا کوتاست

هههههه هه! روز پنجشنبه هواپیمای سیاه رنگ وزارت دفاع در میدان هوایی بامیان نشست همگی ما مسافرین سوار شدیم. ...  ادامه در صفحه 146 قرارملاقات

علی پیام : ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم