قرار ملاقات

وبلاگ شخصی علی پیام

رسیدم بر سر کوتل سیغان

  رسیدم بر سر کوتل سیغان

)سفرنامه سیغان)

علی پیام/ 20 جولای 2010- بامیان، شهر جدید

رفته بودم سیغان. برگشته ام. صبح راه افتادم از بامیان به قصد سیغان. همان موتر "تونس" و همان "عالم" رانبنده مسیر پنجاب. این دفعه عبدالعلی پیمان مدیر اسناد و ارتباط دفتر مقام ولایت همسفرم شد. جای عبدالواحد روان کارشناس اداره و امور ولسوالی ها خالی. این سفرنامه را به خاطر رقابت با جلیل می نویسم. او چند روز قبل از من رفته بود سیغان. او از سفر که برگشت، از ایلاق و قشلاق و خرسواری و کوه پایه ها و شیر و قیماق و شب های ییلاق گفت و گفت. این ها را در شبی که از سیغان برگشت گفت. در پاتوق قصه های شب. دهانم باز مانده بود از شب ییلاق جلیل. شبی با صدای بره و گوسفند و ستاره های دم صبح و مردم روستایی و آلاچیق و خیمه های صحرایی. صبح از مسیر شکاری می خواستم بروم تا دو راهی میان دواب- میخ زرین، سپس سیغان. دیدم که پیمان جانش تب کرده و می گوید: مسیر ناامن است و طالبان است و غیره. به محض این که از بازار فاصله می گرفتیم، پولیس ترافیک ایست داد. عالم، راننده ام لیسنس و جواز سیر موتر را داد، پولیس ترافیک لیسنس عالم را قید کرد و گفت: تقلبی است. رنگ عالم زرد شد. پسان فهمیدم که لیسنس وی تقلبی و جعلی از بازار سیاه مزار شریف درست شده است. به مبلغ شش هزار افغانی. اولا لیسنس عالم درجه4 است. دوم، تاریخش گذشته. سوم، مهرش گویا با کچالو درست شده است.

معطلی و بعدش از مسیر کوتل آق رباط به سوی سیغان. راه های صعب العبور. کوتل. کوه. در مسیر راه خانه های کاهگلی با پنجره های کوچک، خانه های روستایی، دختران کوزه به دوش در بین قشلاق، کودکانی در حال بازی در پرچین ها و جویه ها و ییلاق و رمه های قوش شده در لب استخر برای دوشیدن. تا نزدیکی های سیغان هوای سرد بامیان است سپس هوای گرم. از کوتل آق رباط به پائین که نگاه کردم، سرم چرخ خورد؛ اووه عجب ارتفاعاتی!

به سیغان آمده ام تا دنیای تازه ای را کشف کنم از اقلیم بامیان. بامیان سرزمین شگفت اوری است. مسیر جاده ابریشم. از کوتل آق رباط که پائین می شوم، به گمانم از جویچه های کانکریتی در مسیر جاده خاکه نوسازی به چشمم می خورد. عصر ساعت سه و نیم می رسیم به بازارکی با یک راسته بازار. این جا سیغان است. سپس روی تپه ای مشرف به بازار، ساختمان اداری ولسوالی است و حدفاصل ولسوالی و بازار دو سه ساختمان پخته دولتی در حال ساخت. یکش ساختمان دادگاه ابتدائیه است. ساختمان پولیس ساخته شده است.

به دنبال مسافرخانه هستیم، کفیل ولسوال تا ما را می بیند، سلام و علیک بعدش مانع می شود که در بازار بمانیم در مسافرخانه. تلاش هایم برای اقامت در مسافرخانه بازارک سیغان سود نمی بخشد، می رویم به خانه مدیر اجرائیه که حالا کفیل و یا سرپرست ولسوالی است. ولسوال، خود را کاندید پارلمان کرده است. بر دیوارهای بازارک عکس های وی به چشم می خورد.

بعد از این که در خانه میزبان خستگی را با نوشیدن چای رفع می کنیم، به سوی چشمه و دشت و مزرعه عزیمت می کنیم. در مسیر راه به کوهی برمی خوریم که همانند دره بامیان دارای سموج هاست. کفیل ولسوال می گوید: این نامش حصار است. دارای سموج بسیار است و پلکانی در عمق کوه که سموج ها را به هم وصل می کند. روزی در دوران های جنگ محل نظامی و جنگ های پارتیزانی بوده است. علاقمند می شوم که بروم از نزدیک ببینم، نمی دانم چرا کفیل ولسوال تمایل نشان نداد. شاید هم به گمانش یک هیئت به این مسائل توجهی ندارد. و یا شاید هم از نظر مسائل امنیتی و یا مین گذاری ها مشکلی داشته است.

در بین باغ های زردآلو که رسیدیم، کفیل ولسوال راننده مرا گفت: برو بالای درخت. من و پیمان رفتیم در سایه سار درخت کنار جوی نشستیم. سپس عالم زردآلو را با آب جویی که از چشمه سرجشمه می گرفت، شست، در بین مزرعه نشستیم و زردآلوی تازه باغ.

شب که برگشتم به منزل میزبان، می خواستم در فیس بوک و یا همین صفحه قرار ملاقات بنویسم که کجایم. یادم آمد که مشاور امنیتی چند بار تذکر داده است که نه سفرت را عیان کن و نه در سفر چیزی بنویس که در کجایی. حتا در جواب تلفن یکی از دوستانم گفتم: من یک جایی هستم خارج از شهر بامیان. این شد که غم درون شدم تا امروز که فریاد می زنم از سفرها و چشم دیدهایم. خیلی از سوژه ها از خاطرم رفته است.

شب صحبت های رسمی بود. احساس ملال خاطر. صبح خروس میزبان آنقدر بانک داد نگذاشت آرامش شب را تداوم ببخشم. بعد از صبحانه راه افتادیم به سوی دفتر ولسوالی. همان بازارک خاموش و ساکت با همان انگشت شمار رهگذران و بازاریان تکراری اش. چند جای رفتم چند سفارش دادم. در راستای وظایف کاری: فتوکاپی مواد آموزشی، ساخت بورد اعلانات، ساخت دو صندوق ارتباط ملت و حکومت. نجار از خودش خیلی تعریف کرد و از کارش.

سپس روی تپه رفتیم به ولسوالی. ساختمان تازه ساختی است که تیم بازسازی نیوزیلند ساخته است. ساختمان های لیسه و پولیس و دادگاه را نیز همین تیم بازسازی کار کرده است و کار می کند. تیم بازسازی ولایتی یا پی. آر.تی. (نیروهای نظامی نیوزیلند مستقر در بامیان) بیشترین کار را در ولسوالی سیغان انجام داده است. این موضوع هم در جلسه انکشاف ولایتی گفته شده بود و هم آن روز کفیل ولسوال سیغان گفت. تحلیلش را متذکر نمی شوم.

کارگاه آمزوشی نحوه گزارش نویسی داشتم و سپس راهنمایی برای ایجاد دیتابیس، و مرکز منابع معلوماتی یا (کتابخانه دفتر ولایتی) و اشاره ای هم راجع به لایحه وظایف مدیران ولسوالی، عناصر حکومتداری خوب. چاشت باز هم مهمانی. خسته تر از لحظات قبل ترش رفتیم مهمانی، به اتفاق مدیران ولسوالی، رئیس پولیس، ثارنوال و ... بهترین وضعیت برایم زمانی متصور بود که در مسافرخانه ای به استراحت می پرداختم و کمی آرامش احساس می کردم. مشکل سفرهای رسمی همین است که آدم اسیر میزبان های رسمی می شود.

بعد از ظهر ادامه برنامه ها و سپس توزیع فرم های تعییین سطح ظرفیت اداره و مدیران. جزئیاتش را نمی گویم. ما مانده ایم و کوه دندان شکن حدفاصل سیغان و کهمرد. موتر تونس جرأت ندارد که پایش را پیش بگذارد. رئیس پولیس سیغان می گوید: احظارات نظامی شماره یک هست، حیف که شما را نمی توانم با موتر رنجر از کوتل دندان شکن تیر کنم. ولسوال کهمرد تلفنی معذرت خواهی می کند: دیزل پمپ موتر خود را در کابل فرستاده ام برای تعمیر. کوتل دندان شکن برای من اسطوره شده است. تسخیرش بسیار شکوهمند است. چند روز قبل یک موتر صرف با چند سرنشین از کوتل افتاده است در عمق دره به سختی پرزه های موتر و تکه های جنازه ها را بیرون توانسته اند.

مسیر دره به سوی دوآب- میخ زرین بر اثر سیل زدگی مسدود است. عصر است، هوای سیغان به سوی سردی گراییده است. از بالای تپه تمام چشم اندازهای سیغان دیده می شود. کوه جن خانه، کوهی که می گوید معدن مس دارد، دشت نسبتا وسیع مزرعه و میوه، بازارک ساکت و آرام. دندان شکن ذهن مرا تسخیر کرده است. قبلا غرور و تسخیرناشدگی این کوتل را بارها شنیده ام.

سیغان را باید به سوی بامیان ترک کنم. آماده می شوم. شخصیت های فرهنگی سیغان و محصولات فرهنگی سیغان را جستجو کرده ام. کتاب بابه جان سیغانی که تاریخ و فرهنگ و عنعنات بامیان را تشریح کرده است، گیر می آورم. کفیل ولسوال برایم پیدا کرده است. این، بهترین ره آورد سفرم است. حیف شد که رباط ها و دژهای تاریخی و همچنین کوه جن خانه و دشت گزگ و کوتل دندان شکن و حصار را نادیده می روم.

آهنگ برگشت. همان مسیر کوتل آق رباط. ساعت هفت بعد از ظهر که داشت به سوی تاریکی می رفت، وارد بامیان شدیم. از پیش بوداها سلام داده به سوی بازار و جاده پخته و سپس، پایان سفر. نقطه. باز هم سفر خواهم داشت. به زودی. جاهایی را باید کشف کنم. رازهای دیگر. سرزمین های دیگر. اما حیف که باید هر سفری را بعد از برگشت بنویسم. با آن که لبتاب و مودیم اینترنت همیشه به همراهم است. و در هر جایی از این ولایت تلفن است و می توان به راحتی آنلاین بود. البته بجز ولسوالی شیبر که دسترسی به تلفن ندارد. به خاطر موقعیت جغرافیایی اش. پایان سفر سیغان، دوبیتی "رسیدم بر سر کوتل سیغان" را به خاطرم زنده کرد. و عنوان سفرنامه را از همین دوبیتی گرفته ام.

ببینم سفرنامه جلیل از سرزمین سیغان چه گونه خواهد بود؟

+