قرار ملاقات
وبلاگ شخصی علی پیام نویسنده‌ی افغانستانی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

سفرنامه ورس

علی پیام/ 22 اسد 1389/ کابل / این نوشته در انحصار وبلاگ قرار ملاقات است، استفاده با ذکر منبع مانعی ندارد/ روز جمعه یعنی شش روز قبل سفر کردم به ورس. کشف سرزمینی از آب و خاکی که رنگ آسمان است و بوی مرطوب بهشت. در این سفر عبدالواحد روان همراه من بود و روح الله راننده موتر تونس. مسیری را که باید طی می کردم از ولسوالی یکه ولنگ و پنجاب عبور می کرد. این بار از کوتل شاه تو پائین که شدیم، به طرف تگاوبرگ نرفتیم بلکه از مسیر رودخانه غورغوری رفتیم برایم تازگی داشت این مسیر تا مرکز پنجاب.

در مرز پنجاب و ورس حدود چهار دقیقه باران شدید بارید تا رسیدیم به دهن دره "آب تر خاگینه" ترافیک بود پشت دیوارهای خط سیلابی که از کوهپایه آمده بود پائین. بیشترین موترهای این خط مسافران ولایت دایکندی است که از کابل عبور می کنند.

منتظر ماندیم و دم سیل را می خواستیم منحرف کنیم نشد. موتر تونس ما سه بار در اعماق سنگ و گل و سیل ماند خدا خدا می کردیم که نشود یک بار دیگر باران ببارد وانگهی رفته ایم در اعماق رودخانه گل آلود و غضبناک. گل آلود شده بودیم کم مانده بود که مجسمه گلی شویم. موتر تونس ما را دو بار کشید. دو بار فلانکوچ و یک بار هایلکس زورآوری که از بالای ورس می آمد.

وقتی که در مرکز ورس رسیدیم، دیر وقت شده بود. به دنبال محل اقامت گشتیم ترجیح دادیم برویم روی تپه ای مشرف بر بازار در ولسوالی. این کار را کردیم. دم دوراه ولسوالی سرباز آمد خود را معرفی کردیم وی با خوشرویی در را کشود سپس گفت: ببخشید ولسوال کابل هست و آمر اجرائیه خانه اش امروز جمعه است. کلید مهمانخانه پیشم نیست.

سالن ولسوالی تمیز و مرتب درش باز بود، دراز کشیدیم. خسته از گرد راه. سپس رفتیم بازار تا در هتل غذا بخوریم. از روی تپه رفتیم بازار. بازار ورس شهر کهنه ورس نام دارد. دره تنگی که فقط به اندازه کف دست آسمان دیده می شود. بازاری کوچکی است که پر است از عکس های کاندیداتوران پارلمانی. هر رقم آدم. زن و مرد. در مدت اقامت در ورس یک موتر فلانکوچی را دیدم که پر بود از عکس های کاندیداتوران زن از هر ولایت افغانستان. کلکسیونی از عکس های چهره های زیبایی یا ملکه های زیبایی، از دایکندی، بامیان، غور، کابل، میدان وردک و ... یکی از چهره های خوش فرم زن کاندید پارلمانی را که نامش محفوظ روی شیشه موتر جلو چشمش نصب کرده بود. بقیه در شیشه های اطراف.

راننده را دیدم نزدیک موترش، خوش اندام و زیبا با کالای خوش فرم افغانی. آدم خوش ذوقی دیده می شد. همراهش قصه کردم از عکس ها و این که چرا فقط عکس های زنان کاندیداتور را آن هم از هر ولایت کشور نصب کرده است؟ گفت: حیف شد که یکی از عکس ها را کسی از من گرفت. سپس گفت: بیست عکس را دیروز راننده ای خطوط مسافربری از پیش من گرفته اند.

کاندیداها سعی کرده اند بهترین عکس را بگیرند. و این عکس ها بین جوانان بسیار بازار دارند. این در حالی است که بازارهای بامیان و سایر ولایاتی که طالبان حضور ندارند پر هستند از عکس های هنرپیشه های زن از هر ملل و هر کشور. اما راننده ها ترجیح می دهند تا ملکه های زیبایی کاندیداتوران پارلمانی 89 را داشته باشند. نه هر عکسی را .

شب را در هتل حیدریان گذراندیم تا پاس. و بعدش شب را در سالن ولسوالی. فردا باید برنامه های ارتقای ظرفیت کارمندان دفتر ولسوالی را تعقیب می کردیم. همین کار را کردیم. کارگاه های آموزشی و سایر برنامه های در راستای تحکیم حکومتداری خوب. بماند شرح این کارها.

هر روز صبح و چاشت برای صرف نان در طبقه دوم هتلی در مرکز بازارک کوچک ورس مشاهده کوه مرتفعی برای ما جالب بود. ما اصلا فکر نمی کردیم که پشت آن کوه خانه و زندگی باشند: نام آن کوه "آو پرو" بود. دختران و پسران را در قچر و تندی کوه از کوره راه باریک می دیدیم که کالای مدرسه ای در تن شان با خیز و بدو مانند چند بزغاله می پریدند از روی سنگ و لاخ. این ها حداقل بیشتر از یک ساعت باید از این کوه ته شوند و سپس بالا بروند.

در قسمتی از آوپرو کوه شخ و سنگی است که مردم اهالی محل نشان دادند: آنجا را می بینید؟ در زمان های جنگ سه نفر را از روی کوه انداخته اند پائین. یکش مانده است در وسط صخره های که قابل عبور نیست و دو تایشان آمده اند پائین، می بینید دو بیرق را روی قبرهایشان؟

از شنیدن این خاطرات وحشتناک جنگ و خشونت جانم لرزید. نام کسی که این کار را کرده است، محفوظ. البته این فرد نظامی و جنگی در طی سال های پیش به دست یکی از قوماندانان کشته شده است. البته ورس نظامیان و جنگجویان خطرناکی داشته اند و دارند. آدم های بسیاری کشته شده اند بی شمار. نام های وهم برانگیز ورس که در دیگر مناطق لرزه به جان ادم می اندازد:... هستند (به خاطر مصالح نام ها محفوظ). به طور نمونه در همان طبقه دوم هتل بودم مردی در حصار شش نفر سرباز غرق یراق و تفنگ در بین بازار دیده شد.

پرسیدم: این نفر در عذاب و ننگ و تفنگ و سرباز و محافظ و بندیگری کیست؟ گفت: وی آدم های بسیار کشته است و یک لحظه بدون نظام نمی تواند پای بردارد. او اکنون کاندید پارلمان است. با خودم گفتم: این، بدترین زندانی زمین است. کسی که بدون حفاظ و محافظ و بادیگارد نتواند راه برود عجب روزگار جهنمی دارد. سپس کاندید دیگری را دیدم راحت و ساده بدون محافظ و بادیگارد از درز دیوارهای بازار پیدا شد. با رفیقم گفتم: این یکی آزاد است و آن دیگری در بند.

شهرک و یا بازارک کوچک ورس در دم رودخانه و یا مسیر سیل قرار دارد. شفاخانه 30 بستر در همان مسیر سیلاب در حال ساخت و ساز است. با خودم تعجب کردم و گفتم: عجب بی عقلی است! کدام آدم بی عقل خانه خود را در دم سیلاب می سازد؟ در همان مسیر سیلاب بازار و شفاخانه و مسجد و زیربناهای دیگر واقع است. مرکز حکومت ورس آنقدر در حصار کوه و دره تنگ قرار دارد که حتا تصورش ناممکن است که بتواند ماسترپلان شهری را این جا تطبیق کند. فقط مراکز اداری مانند پولیس ملی، ولسوالی، مدرسه، معارف روی تپه ای واقع است.

 

از مردم پرسیدم مگر در ورس وسعت زمین کم بوده است که مرکز ورس را این جا بنا کرده است؟ گفته شد که در پائین منطقه سلطان رباط وسعت و جایداد و دشت است اما دوکشی بین دو منطقه بالای ورس و پائین ورس باعث شده است تا مرکز ولسوالی در حصار کوه و دره قرار بگیرد. البته قرار بوده است که محل مرکز ولسوالی در سلطان رباط باشد اما جنجال ها مانع این امر شده است.

راننده ام در مدتی که در ورس بودم، خلقش تنگ شده بود، مریض شد، همان روز اول رفت پیش داکتر. البته اگر ورس در مسیر ولایت دایکندی و کابل قرار نمی داشت و یا روزی اگر راه ارزگان و قندهار امنیت شود و مردم دایکندی از مسیر قندهار تردد کند، ورس در تبعید غرق خواهد شد. فقط پرده ورس این است که در شاهراه بین دایکندی و کابل قرار گرفته است. همان طوری که ولسوالی سیغان در تبعید محض غرق است.

ورس زیبائی هایی دارد. کوه و سنگش از آسمان و ستاره لبریز است. در این سرزمین می توان آب را حس کرد. عرق کرد و رطوبت عرق بوی چشمه را تعارف خواهد کرد. در ورس بنیاد انکشافی اقاخان چهل و نهمین امام اسماعلیه کارهای انکشافی زیاد کرده است. به طور مثال برای حدود ده مدرسه کتابخانه دایر کرده است. از یکی از کتابخانه ها که در یک مدرسه دخترانه واقع بود دیدن کردم.

وقتی که وارد دفتر مجهز مکتب دخترانه ای شدم، دختر زیبا و مودبی از من نامه رسمی از معارف خواست تا کتابخانه را ببینم. البته من غیر رسمی رفته بودم. یکی از معلمین مرا به کتابخانه برد، تعدادی از شاگردان و استادان در کتابخانه برای کار عملی در آزمایشگاه مشغول تدریس عملی بود. کتابخانه کوچک و آزمایشگاه یک جا قرار دارد. این کتابخانه ها نام شان تا جایی که یادم مانده است، جامعه می باشد.

روی تپه مشرف بر دره و بازار جای دل انگیزی است، محل ساختمان های اداری. صدای آب رودخانه را به خوبی می توان شنید. دو شب ماندم، ساختمان ولسوالی دارای دار و درخت و گیاه و سبزه و چشمه است. آب از دل کوه با پیپ آورده است وسط ساختمان ولسوالی، حال می دهد به آدم افسرده.

ورس چند بازارک دیگر دارد نام های شان "دهان دیرینگگ" و شهر نو  و کوتل بندکوسه است. شب آخر که باید می ماندیم، جمعی ترجیح دادیم راه ما را کوتاه کنیم و حرکت کنیم به سوی پنجاب و یا یکه ولنگ. بعد از ظهر تنگ راه افتادیم. روح الله راننده ام از خوشحالی در پوست خود جای نمی شد. در پنجاب هم توقف نکردیم. شباشب مسیر تگاوبرگ و کوتل شاتو را طی کردیم. آمدیم یکه ولنگ. شب در یکه ولنگ ماندیم. پنجاب و یکه ولنگ سرد بود و دل انگیز. خصوصا مسیر کوتل شاه تو که سردی از شیشه های موتر تونس در ته پوست بدن ما خانه می کرد. فردا راه افتادیم به سوی بامیان. اما اینک که این سفرنامه را می نویسم، در شهر کابل هستم. عصر روز چهارشنبه، اول ماه رمضان 1431 قمری. امروز از بامیان آمدم از مسیر میدان شهر.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :