قرار ملاقات

وبلاگ شخصی علی پیام

فرق داستان نویس با خواننده

فرق داستان نویس با خواننده

علی پیام/ روز عید قربان 1389/ 16 نوامبر 2010/ کابل

اقتباس از این نوشته بدون ذکر منبع و بدون احذ مجوز رسمی از نویسنده نقض حق مولف است.

فرق داستان افغانستانی با موسیقی افغانستانی در چه است؟ و فرق داستان نویسان به عنوان یک کتله هنری با نوازندگان به حیث یک تیپ هنری در چیست؟  این سؤالات ستون اصلی پیام این نوشته است.

هر داستان به عنوان اثر هنری یک بار خلق می شود. بنابراین داستان نویس هیچگاه تقلیدی نمی نویسد. یعنی من به عنوان داستان نویس نویسنده ای را ندیده ام که مثلا داستان نویسنده ای دیگری را خلق کند. به تعبیر دیگر، داستان نویس فقط داستان خلاقه خود را ارائه می کند، بس.

اما خواننده های افغانستانی بجز استاداناثر خلاقه دیگری را اجرا می کند. یعنی یک خواننده امروزی که اجرای به اصطلاح هنری اش از تلویزیونهای افغانستان پخش می شود، اثر هنری خواننده دیگری را اجرا می کند؛ این، اوج ذلت هنری نوازنده ها و خواننده هاست.

مثلا یک خواننده بسیار بی هنر و بسیار بازاری در طی چند اجرا یک بار سبک آن یکی را می نوازد و بار دیگر ریتم این یکی را. خواننده های لوچکی را بسی در تلویزیون ها می بینم که مقلدانه و شادی وار ادای خواننده های هندی را در می آورند. اما داستان نویس افغانستانی را اقلا ندیده ام که اثر هنری هنرمند دیگری را بازتولید کند. مثلا اگر یک خواننده احمق و چتی و بی هنر و بازاری را می بینیم که ادای هنرمندان آواز و موسیقی هندی را بازتولید می کند، اما ندیده ام که داستان نویس افغانستانی صد سال تنهایی مارکز را بازتولید کرده و به خورد مردم بدهد.

 همین هفته ها پیش در تپه چونی مشرف به بازار بامیان که شبه بیشه زاری است دارای درختان بید برافراشته و چشمه های جوشان، نشسته بودم، روز رختصی بود. یک ساعتی که خواستم به صدای طبیعت گوش کنم، صدای موسیقی از دکان کاست فروشی بازار بامیان به گوشم می رسید. یک خوانننده بی هنر هم به سبک بچه جان لوگری نواخت و خواند و هم به سبک استاد سراهنگ و هم به سبک قطغنی و هم امیرجان صبوری و هم به دهل هندی چل کرد و هم به غرب و شرق و شمال و جنوب دنیا!

 من بار بار به این بی هنر لعنت روانه کردم به سوی بازارچه بامیان. این بی هنران نمی دانند که اثر هنری فقط یک بار تولید می شود، بس. دیگر کسی بر خود ننگ و عار می داند که اثر دیگری را بازتولید کند. در عالم داستان نویسان اگر رو شود که کسی از روی دست کافکا نوشته است، رسوای خلق عالم می شود.

 من فکر می کنم که دنیای موسیقی افغانستانی خیلی لجن شده است. و من فکر می کنم که دنیای موسیقی افغانستانی بی صاحب است. هر بی هنر هم خواننده می شود و هم نوازنده. و تلویزیونهای بسیار نافهم این شهر بی صاحب و بی حق کاپی رایت و بی هنر از روی دست دیگری تقلید کرده به خورد این مردم می دهند که از عالم هنر بی خبرند.

 به فرض که گور پدر حق مولف، تعجب اینجاست که نوازنده ها و خواننده های که بع بع بع می کنند گاهی به ریتم چین و ماچین و گاهی به سبک این و گاهی به کوک آن، چرا اینقدر احمقانه فهم هنری را به بازیچه می گیرند.

 با تمامی بی در و پیکری دنیای داستان و شعر این مملکت، بازهم درودهای بسیار از روی تحسین به نویسندگان و شاعران این سرزمین که شادی وار تقلید نمی کنند و دست به بازتولید آفریده هنرمند دیگری نمی زنند. اگرچند به شدت جهان ادبیات این مرز و بوم بی صاحب است، اما هر اثری که خلق شده است، دوم ندارد.

 

 یقین دارم موسیقی ذاتا ریگی ته کفش خود ندارد. اما مقلدهای بی هنر از چینل تلویزیونها و شبکه های رادیویی بسیار نادان و بازاری با گردانندگان بی ذوق خودش هر لحظه فهم و خرد مردم را به سخره می گیرند. گردانندگان هنر نشناس تلویزیونها و رادیوها نیازمند فهم هنری هستند. درست آن است که دکان خودشان را تخته کنند یا کارشناس درست استخدام کنند تا زر را از نازر و جس را از طلا تشخیص بدهند.

 پس فرق داستان و موسیقی امروزی افغانستانی و داستان نویسان و خواننده های امروزی افغانستانی را به خوبی با شما شریک ساختم. آن روز که بر فراز تپه چونی نشسته بودم تا از طبیعت جادویی بامیان در یک روز رخصتی بهره ببرم، ضد حال خوردم. روی  این دلیل است که هیچ رغبت ندارم که تلویزیون را به تماشا بگیرم.

 به عنوان شهروند این مملکت، به بی صاحبی حق مؤلف و بی صاحبی موسیقی این سرزمین و فهم پائین هنری هنرنشناسها بسی فحش نثار می کنم. فکر می کنم اگر هر رسانه تصویری و صوتی دیتابیسی از کلیه آهنگ ها داشته باشد و اگر کارشناس خبره داشته باشد که اثار هنری را از بازتولیدها بشناسد، این قدر لجن باران نمی شویم. این لجن باران در دنیای بغیر از داستان افغانستان نیز جریان دارد. به طور مثال، دنیای مطبوعات چاپی کشور نیز گاهی لجن است. دست به قلم سارق اثار تولیدی مؤلفی را کاپی و پیست می کند و به خورد رسانه بی دهان و زبان با گردانندگان بی سوادشان می دهد.

 در دنیای آثار تولیدی مکتوب ما هم این لجن کاری موجود است. مجلاتی را دیده ام که خصلت پژوهشی دارد، مقالاتی را دیده ام چاپ شده در آنها که نه مأخذ و منبع دارد و نه رفرنس. اینها نمی دانند که اثر هنری و تولیدی با اثر تألیفی فرق شان در این است که اثر هنری و تولیدی صرفا تولید است اما اثر تألیفی دارای منبع و مأخذ. البته گزارشهای خبری و روزنامه نگارانه از جنس آثار تولیدی است که جای بحث نیست.

 شکر خدا که عرصه داستان از این خطاکاریهای مقلدانه و بازتولید و سرقتهای بی ادبانه و احمقانه مصون مانده است. دنیای آثار مکتوب ما هم دیتابیس ندارد تا گردانندگان نشریات و عرصه های رسانه چاپی با مراجعه به دیتابیس (پایگاه معلوماتی) تشخیص بدهند که این مقاله دزدی است یا بازتولید یا تولیدی و تألیفی.

 

 لازم می دانم که در اینجا وزارت فرهنگ را مقصر اعلام کنم. قبل از اعلام تقصیر با اجازه شما خاطره ای را نقل کنم. هاهاهاها! یک روز به خیالم ماه میزان همین سال بود رفتم به وزارت فرهگ تا برای کتاب خود شابک بگیرم.

به ریاست نشرات راهنمایی شدم. یکی از معینان را گفت نیست. و گفته شد که بروم به جای یک معین دیگر. وارد شعبه شدم، قطاری از مردان و زنان یکی روی فرنیچر و دیگر پشت میز و آن در حال تحریر با کامپیوتر بود و الی اخر.

معین و یا معاون وزیر را پرسیدم، سپس با معاون محترم پس از احوالپرسی ابتدا خود را معرفی کردم و گفتم: من نویسنده هستم. من در سال 1383 جایزه اول وزارت فرهنگ را برده ام. من دارای لوح تقدیر هستم از دست همین اقای رهین که آن وقت هم وزیر فرهنگ بود. و گفتم که چندین جایزه دیگر در عرصه های نویسندگی دارم. و گفتم که یک کتابم در خارج از کشور با شابک کشور دیگر نشر شده و کتاب دیگرم در همین کابل بدون شابک یا ISBN (شابک  یا ISBN مخفف عبارت شماره استاندارد بین‌المللی کتاب یا شمارهٔ استاندارد شناسایی بین‌المللی است که به کتاب‌های منتشرشده منسوب می‌شود. این استاندارد در سال ۱۹۶۶در کشور انگلیس توسط صنف کتابداران پایه گذاری شد. این شناسه از سال ۱۹۶۰تا پایان سال ۲۰۰۷ده‌رقمی بوده است و از آغاز این سال برای افزایش دامنهٔ اختصاص شناسه، سیزده‌رقمی شده است.† شابک را در زبان‌هایی که از خط لاتین استفاده می‌کنند با سرواژهٔ ISBN نشان می‌دهند.) چاپ شده است. و اشاره کردم که تصمیم دارم کتابهای بعدی خود را در وطن خود چاپ کنم. سپس گفتم که تقاضای شابک دارم و این، عریضه یا تقاضانامه ام.

معاون وزیر سخن خنده داری گفت که هرگاه به یادم می آید خنده می گیرد مرا. و سخن وی را با تعدادی از نویسنده ها نیز گفته ام و خندیده ایم. معاون وزیر فرهنگ! گفت: خیلی خوب است. شما بروید کتاب خود را کدام جایی چاپ کنید. بعد از چاپ بیاورید تا یکی از کتابهای شما را شابک بزنیم. هاهاهاها

البته با اجازه شما در آن هنگام هم قهرم آمد که سر این معاون را بکنم و به روی دروازه شهر کابل آویزان کنم و هم به فهم خود شک کردم نشود اشتباه کنم مفاهیم ارزشمند و متعالی معاون وزیر را درک نکرده باشم. اما دوباره پرسیدم با همان سخن مواجه شدم: شما کتاب خود را در بازار چاپ کنید پس از چاپ یکدانه بیاورید تا برای کتاب شما شابک بزنم.

شما را به خدا این یک معما نیست؟ هاهاهاها به معاون وزیر گفتم: قاعده این است که قبل از چاپخانه به کتاب شابک می زنند تا در نسخه های متعدد تکرار شود. اما معاون وزیر از سخن خود کوتاه نیامد و من برامدم اما لبریز از خشم و خنده.

سپس جای رئیس پلان رفتم. این بنده خدا آدم درستی بود. خوشم امد از این نفر. به گمانم همین نفر بود که در دونر کنفرانس یا کنفرانس انکشافی بامیان شرکت کرده بود. تا در بین جلسه دیدم شناس به نظرم امد. به هر صورت، وی گفت: در دوران وزیر قبلی ما مدیریت کاپی رایت را راه انداختیم. شابک درست کردیم. متأسفانه از این پیش کتابهای نویسنده های یا با شابک پاکستان نشر می شد یا با شابک ایران. ولیکن با تغییر وزیر مدیریت ما کنسل شده است. با این حال، یک وقت دیگر بیا که مشکل شما را رفع کنم.

جای یک مسؤل دیگر رفتم، آن بزرگوار گفت: دنبال شابک نگرد. او به خیالم شابک را با حق کاپی رایت اشتباه گرفته بود. وی گفت: من کتابهایم را بدون شابک چاپ می کنم. این، بهتر است.

القصه اینکه نبود شاخصها و معیارها و دیتابیس و عدم رعایت حق کاپی رایت از سوی هنرمندان عرصه موسیقی و مطبوعات چاپی و غیره عجب لجن زاری شده است این سرزمین. در پایان عید قربان شما مبارک باشد.

علی پیام/ غرب شهر کابل 16 نوامبر 2010

+