قرار ملاقات
وبلاگ شخصی علی پیام نویسنده‌ی افغانستانی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     

شبی در کافه باربکیو تونایت

 به روز: 15 جنوری 2011 کابل/ علی پیام

دیشب با جمعی از دوستان بعد از جلسه عصر داستان در کافه تریای به نام باربکیوتونایت رفتیم در محله پل سرخ جای که هم آرام است و هم امروزی نانش هم به روز است می شود پیزای قارچ سفارش داد و یا ... البته در حوالی کارته چهار و کارته سه کابل کافه های امروزی و رستورانهای امروزی و دیروزی بسیار هست. می شود در هتل زیر زمینی ابراهیم پهلوان بروی، کباب سفارش بدهی، کبابی که تا کوچه های دور بویش مشامها را تحریک می کند. می توانی بروی رستوران رز و ماهیچه گوساله و گوسفند سفارش بدهی طوری که حشر کنی تمام نشود.

من مکارونی با سبزی سفارش دادم و یکی پیزا با قارچ و دیگری. بحث کشانده شد بر محور نقد و تأثیر ان بر روی اثر هنری و استقلال آن از ذات هنری. این بحث شب قشنگی را رقم زد. من معتقدم که منتقد گاهی در نقش کمپاین گر و گاهی در نقش متفاوت تر در عرصه ظاهر می شود. دوستان از بارت و فوکو گفتند و اینکه نقد ذاتا اثر هنری است. بحث خیلی طولانی شد. چای سبز و سیاه بود و گیلاس های داغ شب زمستان را حرارت می بخشید. دوستی گفت: مشکلت این است که به روز نیستی. و مشکلت این است که در دهه های خیلی پیش نفس می کشی. من عقیده ام را گفتم: نقد به معنای نظریه ادبی است. به معنای شرح و تأویل و تفسیر متن است. اول اثر هنری خلق می شود بعدش نقد. و گفتم: آقای الف، شخصیتی را طراحی می کند دارای شش انگشت. منتقد می گوید: هفت انگشتی رازهای سه بعدی است و غیره. داستان نویس خواهد گفت: به تو چه. اگر خیلی حرص می خوری داستانی بنویس که شخصیتش هفت انگشتی باشد. اما آن وقت اثر تو خواهد بود نه من.

دوستی با قاطعیت از ژاک دریدا گفت و از بارت. برای من جالب این بود که بعضی از قطار این نامها را من در کلام جدید چشیده ام و برخی را در زبان شناسی مرور کرده ام. اینها هیچ یک داستان نویس نیستند. منطق ایجاب می کند که منتقد همواره اثر هنری را طبقه بندی کرده است و سنخ شناسی و تبار شناسی کرده است و ابعاد و ساختار سازی. اما در نهایت هنرمند خواهد گفت: برو پی کارت. دلم می خواهد که اینطوری بنویسم. به تو چه.

برای من مهم این است که هریک از نامها را در طبقه خودش قرار بدهم. درست است که نویسنده فرزند عصر خودش باید باشد. اما به این معنا نیست هرچیزی که منتقد گفت، همان باشد. به عقیده من نظریه پرداز ادبی جریان ساز نیست. بلکه هنرمند آوانگارد است. یک نظریه پرداز ادبی و منتقد می تواند یک استاد دانشگاه باشد. با ابزار و دانش و فهم منتقدانه نظریه بدهد. اما باز هم در نهایت هنرمند خلاق خواهد گفت: برو بابا گورت را گم کن. من خالق اثرم هستم دلم می شود که قهرمان داستانم شاخ داشته باشد عین چنار، اصلا به تو چه. خیلی دلت می خواهد برو بنویس آقای نظریه پرداز فضول!

به نظر من اثر هنری یک بار خلق می شود بدون نام و عنوان. بعدا برایش نحله و ژانر و ریخت سازی می کنند. جالب بود برایم مدتهای قبل آلن گریه بزرگ داستان نو در مصاحبه ای در یکی از نشریه ها گفته بود: این چیزهای که به من می بندند و به آثارم که چه هستم و چه گونه، بی خبرم. اینها، کار روزنامه نگاران هستند. دقیقا معنای حرفش این بود که اگر پاک کن ها را نوشته ام ذهنم این طوری گره خورد و این طور شد. همین. نو بودن و کهنه بودنش کشف نظریه پردازان است.

من فرق قائلم بین آفرینشگر و خلاق با نظریه پرداز و منتقد. خواه نظریه فوکو را مکمل خلق اثر هنری ندانم یا بدانم. فقط یک چیز به نظرم مسلم است که نویسنده نه کار سفارشی می کند و نه دستور می گیرد و نه کار تقلیدی و تصنعی. کاری را که می کند، آفرینش دنیای هنرمندانگی خودش است.

چیزی که خیلی مهم است، میزان سنجش خرد و توزین اثر هنری است. البته رفیقم گفت: منتقد در خلاء نقدش را انجام می دهد. برای هنرمند که دنیای درونش را کشف می کند و کشف از جزو رسالتهای وی است، می تواند منتقد بسازد و تحویل جامعه ادبی بسازد. برعکس نیست.

دریچه ها تعیین کننده است. اگر از دریچه یک نظریه پرداز ادبی و یا منتقد نگاه کنیم، داستان مفهوم پرورشی است. اما اگر از زاویه دید هنرمند و خلاق دنیا را به ملاحظه بگیریم، هنر جوششی است در نهایت همان است که گفتم: به منتقد خواهد گفت: برو بابا بیکاری. اگر مردی اثر هنری خلق کن. اگر نقدت ریتم خلاقه پیدا کرد، آن وقت تو در قطار آفرینشگران خواهی پیوست. بی جار و جنجال. وگرنه به من هیچ ربطی ندارد که تو چه می گویی. اصلا کسی که تعیین کننده است من هستم به عنوان نویسنده نه تو به عنوان نظریه پرداز. فرجام کار نویسنده خلاق خواهد گفت: من کاشف دنیای جدید هستم نه تو که از صبح تا شام زاغ سیاه مرا چوب می زنی. البته که من مدیون تو هستم. زیرا تو همواره برای اثر هنری من کمپاین می کنی. من به توسط تو مطرح می شوم. پالایش می شوم. همان طوری که تفسیرگران بر قوی ترینهای فراورده هنری نقد زده اند. حقیقت این است که این، نقد است و آن دیگری اثر هنری.

شب جالبی بود برایم. ایکاش شبهای زیادی می داشتیم ما در این شهر. این شهر، بهترین شهرهای دنیاست.

این بود حکایت ما. شما چه نظر دارید؟ آیا برای یک نویسنده فوکو و ژاک دریدا مهم است به عنوان نظریه پرداز عرصه زبان شناسی عمومی یا بر عکس؟

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :