قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

مرد بامیانچی

مرد بامیانچی[1]

(برای جواد ضحاک)

هر گونه کاپی بدون ذکر منبع و اخذ اجازه رسمی از نویسنده ممنوع است!

علی پیام/ این نوشته برای وبلاگ قرار ملاقات است، بدون ذکر منبع خلاف اخلاق روزنامه نگاری است/ یک داستان نویس کمتر به افراد می پردازد. داستان نویس نویسنده خلاقی است که شخصیت ها و قهرمان های را که خودش دوست دارد طراحی کرده و می نویسد. کارکتر این نوشته، نوشته ای که داستان نیست بلکه نوشته روزنگارانه است، جواد ضحاک است. شهید نمی گویم. زیرا که کلمه شهید بوی خون می دهد و روحیه خون گریز من از این کلمه خوشش نمی آید.

در ماه فبروری 2010م به بامیان که آمدم با نام جواد ضحاک آشنا شدم. کسی که رئیس شورای ولایتی است. نخستین بار که وی را دیدم در جلسه ای در مقر حکومت (ولایت) با حضور والی و برخی از مقامات حکومتی و دولتی بود. مردی با روحیه قوی و محکم، دارای لحن طنز پرداز، جملات محکم اما ساده که در هر کلمه اش از حکومت و نظام سیاسی انتقاد می کرد و روی عدالت و توزیع عادلانه امتیازات بشری در سطح کشور تآکید می کرد.

بعدها جواد ضحاک را بارها دیدم، در دفتر کارش در محله چونی (ریاست شورای ولایتی)، در برنامه ها و جلسات رسمی و مراسم و دیدارها. جواد در جلساتی که در حکومت دایر می کردیم و شرکت می کرد، از آنجایی که نماینده مردم بامیان در مجلس نمایندگی محلی و ولایتی بود بسیار صریح از کارکرد و کارنامه حکومت انتقاد می کرد.

نویسنده ها همیشه قهرمانان و کارکترهای خاص را تعقیب می کند. روی همین است که مثل حسین حیدربیگی پیدا می شود تا رمان گردابی را بنویسد که درواقع تاریخ یاغی هاست. در این رمان مرد بامیانچی با توله اش حرکت می کند در قریه سیاه دره، جای دختر دمبوره چی تنها یادگار یاغی بزرگ که مقبره اش روی تپه ای است. مرد بامیانچی گردابی از "قرغنه توی" بامیان است، قطعیت تاریخ حکم می کند که از بامیان برود در قریه سیا دره (یکی از قریه های دایکندی فعلی و ارزگان سابق) تا دختر یاغی که با تارهای دمبوره اش سحر می کند خون بامیانچی را در شیشه کند و همواره از آن بنوشد. خون مرد بامیانچی درواقع جریان زندگی است و جریان یاغی گری.

آخرین باری که مرد بامیانچی را دیدم در جلسه ارزیابی رئیس ریاست عدلیه بامیان بود در ولایت. در جلسه ارزیابی آرام و ساکت بود.

مرد بامیانچی از بامیان راه افتاد نه به سوی "سیاه دره" و جای تنها یادگار نسل یاغی، بلکه راه افتاد به سوی کابل، تا از پروان به "سیاه گرد" برود تا به بامیان برگردد و تا خونش توسط نسل باغی نقش زمین های دره های عمیق "سیاه گرد" پروان گردد. گویا باید قطعیت و فلسفه تاریخ مردان بامیانچی چنین ختم شود: یکی به سیاه دره برود تا تارهای دمبوره دختر یاغی را به ارتعاش بیاورد، وانگهی برف ببارد و باران، و حیوانات وحشی گرد قلعه یاغی، مسحور دمبوره دختر دمبوره چی یاغی گردد و دختر یاغی و مرد بامیانچی بروند بر روی تپه بر مزار یاغی بزرگ و یکی به سیاه گرد می رود تا رسوایی مردان باغی را جار بزند.

و اما آخرین باری که جواد مقتول را دیدم، خودش نبود. بلکه تابوت وی بود که توسط طیاره های چرخکی از آسمان آورده شد به سنگفرش خاکی میدان هوایی بامیان و سپس بر دوش مردم بازار بامیان و سپس مسجد شهید مزاری حمل گردید. دیروز را می گویم: خیلی روز غمگینی بود. از سر صبح که به ولایت آمدم، فضا ملتهب بود. مقامات نظامی آمد و شد داشتند. اعضای شورای ولایتی را در دم زینه منزل بالای ولایت دیدم که یکش اشک می ریخت. پرسان کردم، یکی از سه جنازه خبر داد که در کنار سرک ماندگی است.

خبر خیلی سریع در جهان منتشر و شناور گردید. دوستانم از کابل و جاهای دور گزارش دادند که جواد ضحاک را کشته اند و جنازه اش را کنار سرک گذاشته اند. مرد بامیانچی عصر بر روی دوش مردم به مسجد رفت. دیشب در سردخانه بود و امروز می رود گلزار شهدای بامیان تا در رگ رگ روح یاغی های زمان جاری گردد و تارها و تارها به صدا بیایند و داستان نویسی پشت کمپیوترش بنشیند و داستان مرد بامیانچی را بنگارد که خونش در شیشه شده است تا دختری با موهای بلند گاهی در برج شرقی قلعه و گاهی در برج غربی قلعه یاغی با قفلهای آویخته بر در بنوشد تا خون یاغی ها از جریان نماند و تا تارها بنالند.

خبر دستگیری جواد مقتول روز جمعه سیزدهم جوزای ماه جاری در بند امیر شنیدم. به دعوت انجمن ملی و اجتماعی جوانان افغانستان، کمیته ولایتی بامیان به اتفاق دوستانی از بامیان و ولسوال ولسوالی یکه ولنگ و دوستان خبرنگار و ... رفته بودم بندامیر که شنیدم. بعد از ظهر روز که می بایست برای گردش در اطراف بندامیر می رفتیم، همگی آماده بودند و موتر چلان بود که خیرالله رفیق خبرنگارم سریع از جمع برامد و سپس برگشت و به من گفت: خبر بد. گفتم خیر باشد. گفت: الان تلفن از ولایت پروان آمده بود که جواد ضحاک در مسیر کابل – بامیان توسط گروه طالبان دستگیر شده است. تلفن زدیم خبر صحیح است. سریع راه افتادیم بامیان.

علی پیام/ 18 جوزا 1390/ 8 جون 2011/ شهر بامیان

 


[1]. این عبارت از رمان گردابی اثر حسین حیدربیگی گرفته وام گرفته شده است.

لینک صفحه