قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

گردابی: بیان هنرمندانه عشق و تاریخ

گردابی؛ بیان هنرمندانه عشق و تاریخ

(نقد و نظری بر رمان گردابی اثر حسین حیدربیگی)

علی پیام/ 20 جوزا 1390، شهر بامیان

این نوشته مخصوص وبلاگ قرار ملاقات است. اخذ بدون ذکر منبع و یا بدون اجازه کتبی و رسمی از نویسنده ممنوع است.

اشاره: این کتاب در سال 88 به چاپ رسید و چندی پیش توسط نویسنده در دسترس من قرار گرفت. قابل توجه دوست نویسنده ام، اگر در نقد و نظر آن تأخیر شده باشد، تقصیر از من نبوده است.

 پیکربندی رمان: گردابی از چهار کوک تشکیل یافته است. کوک به معنای محلی عبارت است از صوت و به معنای ادبیات موسیقی دری عبارت است از سبک که در مجموع ملودی می توان گفت. مثل کوک سیغانی و کوک بامیانی. [1]

 رمان با این متن شاعرانه شروع می شود: "برخیز. تارها را به نوا در بیاور، ‌‌‌‌‌‌خوش آهنگ‌ ترین ساز دنیا را. این منم که تو را فریاد می‌زنم. این منم که رگهایت را به رعشه در می‌آورم. این منم که گیسوانت، رودخانه‌های من‌بود و حالا بر خاک جریان دارد و شناورم در آن. برخیز. کوه‌ها در خوابند. رودخانه‌ها در خوابند. پرنده گان در آن‌سوی خاک کوچیده‌اند و گرگ‌ها زمستان را زوزه می‌کشند. دمبوره‌ات را بردار. از گیسوانت تاری بساز و به صدا در بیاور. بنواز ، بنواز، مخته‌های "سرکوه‌بلند" را. تا ابد بنواز  که آرامش من است. بنواز تا ریشه‌های انگور را به شورش در آوری. من در ریشه‌های انگورم، در ریشه‌های چنارم که شاخه‌هایش جای عشق‌بازی گنجشکان‌اند و سایه‌اش آرامشی بر گورم.

برخیز. سوگنامه سالهای رفته و نرفته، هبوط یک شبه ی حوا؛ کله‌های اجدادت، خمار انگشتانت مانده‌اند بر سر شاخه‌های کوه، با زخم های بر استخوان ها که هنوز شیه اسپ‌ها می‌پیچد بر گیجگاه‌ شان.

برخیز. ساز سر بده ،آواز سر بده" (ص7، کوک اول)

این متن، صدای دمبوره است که از ژرفای جان دمبوره چی برخواسته است که شروع رمان نیز می باشد. با همین متن شخصیت رمان “از خواب بیدار می‌شود. پلک‌هایش را به‌زور باز می‌کند، زیر تواخانه تاریک است "شاید صبح شده باشد". بدنش می‌سوزد، کاب سرش می‌سوزد. به خودش می پیچد. بیتابی می‌کند. صدا می‌آید. صدا به ذره های تنش می‌پیچد. صدا از کجا می آید؟” (ص8، کوک اول) و داستان ادامه می یابد.

شخصیت ها

در گردابی به تعداد 22 شخصیت حضور دارد. این شخصیت ها عبارتند از 1. دختر یا زن دمبوره چی، 2. خان آخر سیاه دره که مزدور، کاسه لیس و موزه پاک دولت است (ص19)، 3. مرد بامیانچی (به همین نام در کوک دوم ص29 وارد ماجرا می شود)، 4. قوماندان (مرد نظامی در کوک دوم وارد ماجرا می شود)، 5. حاج کلان از سر سیاه دره، 5. سیاه موی، 6. پدر کلان (یاغی بزرگ)، 7. پدر (پدر زن دمبوره چی و پسر یاغی بزرگ)، 8. هفت مرد، 9. بیست نفر، 10. مردی (بدون نام مشخص)، 11. ممدوس، 12. تول یاغی، 13. حاجی، 14. کوچی ها، 15. ابسقال، 16. تفنگچی، 17. صاحب منصب ها، 18. سگ، 19. بچه های زن دمبوره چی (هریک مقام بالای نظامی در پایگاه نظامی دارند)، 20. قوماندان سیاه دره، 21. شوهر دمبوره چی، 22. مادر شوهر دمبوره چی.

با آنکه در رمان گردابی این تعداد شخصیت ها حضور پیدا کرده اند، اما قهرمان و یا شخصیت اصلی زن دمبوره چی است که با ورود مرد بامیانچی ماجرا جذاب و شیرین و در عین حال دراماتیک شده است.

گردابی دارای دو لایه است. لایه ظاهری و لایه مخفی اما ژرف. لایه ظاهری عبارت است از رخدادهای از جنگ؛ اعم از جنگ های علیه استبداد حکومتی، جنگ علیه مداخلات قوای شوروی و جنگ های قبیله ای (هزاره ها و کوچی ها) و جنگ های داخلی نیروهای جهادی. اما عمق قضیه این است که این رمان، اثر عاشقانه است. عاشقانگی اثر از آنجا پیداست که زن دمبوره چی که حالا مادر شش اولاد است، بعد از سال های متوالی مرد بامیانچی را پیدا کرده است. وی کاری می کند که معشوقش برای همیشه در رگ رگ حیاتش جریان داشته باشد.

 

زمانی که مرد بامیانچی از راه می رسد، زن رو به روی مرد مسافر ایستاد شده می گوید: تو بامیانچی استی؟ بی کنترل می شود و به سوی بامیانچی می دود. دستانش را باز کرده محکم به بغلش می فشاد. سرش را بر سر شانه اش می گذارد. بامیانچی می گوید: آن یاغی سال ها پیش نیستی. (ص96)

رو به روی بامیانچی می نشیند. چای می ریزد و می گوید: وقتی برای همیشه از دختر یاغی سیاه دره یادی نکردی. ببین سال هاست که من شوهر کرده ام و شش بچه دارم ... (ص96). در جای دیگر کتاب "دختر دمبوره چی می گوید: حالا که دوباره از بامیان به این جا آمده ای، نی بزن. نمی دانی که چقدر نی زدنت را یاد کرده ام. در این سال های که گم بودی من روز یک بار به برج خاک پدر بزرگ می رفتم ... (ص99)

لذا بعد از اینکه زن دمبوره چی این بار  مرد بامیانچی را پیدا می کند، می کشدش و سپس با خودش می گوید: باید می کشتمش. آمده بود که برای همیشه برود. نه. من ا زهمان بار اول که آمده بود دیوانه وار دوستش می داشتم؛ به حدی که می خواستم رگش را بزنم و خونش را قطره قطره بنوشم. نمی دانم این حس چرا ناگهان در وجودم پیدا شد. حسی که هرگز پیش از آن نبود. تو شاید عاشق نشده باشی. (ص82) و سرانجام رگ بامیانچی را می زند و خونش را در شیشه جا می دهد و همواره می نوشد و نشه می کند و دمبوره می زند.

بدینسان مدام خون مرد بامیانچی در رگ رگ دختر دمبوره چی جریان روح عاشقانگی را تداوم می بخشد.

به گمان من رمان گردابی، تاریخ یاغی ها نیز هست. و نویسنده سه نسل یاغی ها را به تصویر کشانده است: پدر کلان، پدر و دختر دمبوره چی. البته نسل دختری یاغی بزرگ نیز در روایت تاریخی حضور دارد که هیچ نقشی از یاغی گری ندارد بلکه نیروی شری است طوری که "هر کدام مثل چوچه ی دیو است و همه شان در یک زایمان به دنیا آمده است... (ص96) بچه هایش از جنگ پس می آیند. بچه هایش هر کدام چندین دختر آورده اند. می گویند این ها غنیمت جنگی اند. می گویند: حساب شان را رسیدیم. زن های شان را ... دختران شان را هم آوردیم. (ص106)

راوی تعریفی که از خودش ارائه می کند بدین قرار است: من یک دختر تنهایم. سالهاست که در همین جا سر کرده ام. درست است که پدر بزرگم یاغی بوده و پدر هم در رکابش، در دوران نوجوانی اش،... (ص41)

جناح حای درگیر در این رمان عبارتند از حکومت، تول یاغی و تول خصی خان که این دو تولواره همواره رقیب و دشمن همدیگر هستند. خصی خان نماینده طیف اجتماعی است که در خدمت خیانت است و خان یاغی نماینده نیروی عدالتخواهی است که همواره در برابر ستم و ظلم ایستادگی می کند.

موقعیت جغرافیایی

مرکز تحولات و یا مرکز مقاومت قلعه ای است در منطقه "سیاه دره". آنجایی که پدر دختر به دخترش می گوید: "همین جا بمان. کسی پیدا می شود که بیاید با تو زندگی کند. این قلعه را از دست نده، یادگار پدر بزرگت است." (ص35)

مکانها

مکان ها و موقعیت های گردابی عبارتند از سیاه دره، مرکز تحولات و منطقه اصلی رخدادها (تنگی سیاه دره، ص14)، شخ نو (ص18)، کوه سیاه (ص24)، سر سیاه دره (ص34)، کوتل کوه سیاه (ص35)، کنار رودخانه بامیان (ص42)، بوم سیاه دره (43)، کوه بابا (ص34)، دشت قرغَنَه تو (ص45)، سر بالایی سیاه دره (ص50)، شهر غلغله (53)، هلمند (56)، گردابی (ص56)، بامیان (57)، کاسی (60)، کوه بابا (بالا دست ها و بلندی های کوه بابا)، (72)، دایه (81)، دره سنگخت (ص92)، دریای هلمند (ص93)، بند دعاخوان (ص96)، کورگه (ص96)، دره صوف (ص97)، دره فولادی (ص100)، دره شکاری (ص101)، نیلی (ص107)، زابل (ص108).

با آنکه گردابی رمان تاریخی نیست، اما بیانگر رویدادهای تاریخی هست؛ این، از جزو ناگزیری های گردابی است.

گردابی زمان ها را در هم شکسته است. رخدادهای جنگ تاریخ معاصر افغانستان را به هم گره زده است. نویسنده تمام گستره روایت تاریخ معاصر را بر دوش زن دمبوره چی گذاشته است. به عبارت دیگر، رمان گردابی، بیان هنرمندانه تاریخ معاصر افغانستان می باشد. نویسنده در سلسله روایت تاریخی مداخله کرده است. در این بیان تلفیقی از اسطوره سازی و مستندات تاریخی بیان شده است.

تجزیه رخدادهای تاریخی

کسی چون من (به خاطر قولگی- هم محل بودن با نویسنده) که اولا با ذهن و پس زمینه تاریخی و ذهنی حسین حیدربیگی آشنایی دارم. دوم، ذهنیت حسین را بسیار دوست دارم و احساس اشتراک می کنم. سوم، اندک آشنایی با تاریخ یاغی های زمانه مانند ملاخدایداد لورو، بخشو، محمد عظیم خان ارزگان، فیضو خان، اسحاق برگد، علیرضا خان و ...  دارم، ناخود آگاه این رمان را تصویرگر تاریخ یاغی ها می خوانم.

این برداشت زمانی قوی می شود که نویسنده در کوک اول چنین آورده است: " بنواز، مخته‌های "سرکوه بلند" را. (ص7) گمان نگارنده این سطور، مخته سر کوه بلند این است: "سر کوه بلند ای داد و بیداد / پیرو تمبو سفید ملا خدایداد"

شاید هم این رمان مخته های بسیاری را (مخته ها، ادبیات یاغی فراموش شده) در ذهن خودش داشته باشد مانند "آیه بخشو موگه بخشونی آیه/ کشته سر نماز در که روایه / آیه بخشو موگه بخشو مغوله / سر بخشو د دروازه کابله." و شاید هم مخته علیرضا خان را "علیرضا خانه بند د بندموبره / زیر کرتوس و بغلبند موبره / راه تیلو راه برلو علیرضا/ چلیم بر دست نوکرو علیرضا" در متن خودش دارد.

نگارنده این سطور پس از خواندن این کتاب گمان کردم که دختر دمبوره چی در واقع فرنگیس دختر و یا خواهر ملاخدایداد لورو است که مدتی در زندان خدیر (مرکز ولسوالی دایکندی سابق و ولسوالی فعلی دایکندی) بندی بوده است. فرنگیس یکی از شخصیت های تاریخی و یادگار یاغی بزرگ "ملاخدایداد" لورو است که بر اثر ظلم حکومت وقت یاغی می شود. لورو دره ای است واقع در منطقه خوشک در دایکندی فعلی و ارزگان (نام بزرگ و با خاطرات یاغی ها) سابق. زمانی که ملاخداداد یاغی می شود در سر کوه لورو سنگر می گیرد و کوه های سیاه دره و خدیر و کورگه را تحت پوشش یاغیگری خود قرار می دهد. در گردابی هرانکس که با تاریخ یاغی های چون ملاخداداد آشناست ناخودآگاه ارتباط بین فرنگیس (راوی اصلی) و ملاخدادا (پدر فرنگیس) برقرار می کند. خواه گردابی تاریخ یاغی چون ملاخدایداد باشد و یا نباشد.

اما زمانی که برداشت خود را با نویسنده در میان گذاشتم، نویسنده گفت که زن دمبوره چی گردابی ارتباطی با فرنگیس ندارد. شباهت های دیگری که گردابی را به روایت ملاخدایداد یاغی نزدیک می کند، عبارتی است که دختر دمبوره چی با مرد بامیانچی می گوید: "عکس پدر بزرگ یاغی ام است. مزارش روی تپه کوه پشت سر قلعه است، به کمرکش کوه؛ نصفه های کوه سیاه؛ همان جایی که از پشت تیر خورد" (ص51) شبیه به تیر خوردن ملاخداداد.

به هر صورت چه این رمان تاریخی باشد یا نباشد،، جایی که راوی از زبان پدر کلانش رخداد یاغی گری را روایت می کند: "من این طورش را نمی خواستم این طورش را نمی‌خواستم من به‌ کوه رفتم تا این دولت خر بفهمد که زیاد مالیات حواله‌مان نکند و تمام روغن‌های زرد مردم ما را به خیک‌ها پر کرده به پایتخت نبرند. همین خان‌های گاو باید می‌فهمیدند؛ هرچه بود و هست از زیر سر همین‌هایند. رفتند که با این لشکر بیایند و خودشان را سر تیغ های تیز کوه برابر کنند." (ص20)، عین واقعیت های تاریخی تاریخ یاغی های معاصر کشور است.

اصل داستان گردابی

گردابی روایتگر زندگی زنی است که از خردکی در قلعه ای که از نیاکان یاغی اش به یادگار مانده است زندگی می کند. راوی زنی است با موهای بلند (ص8)، موهای بلندی که تا به زانوانش می رسد و چشمانی عین پلنگ و کلکهای که معجزه می کنند وقتی به تارها کشیده می شوند (ص36)، "گیسوانش مثل مارهای هزار سر روی زانوهای مردانه دختر می خوابد" (ص41)، این دختر توسط هفت نفر مرد از تول خصی خان مورد تجاوز قرار می گیرد (ص37). زمانی که دختر "به دهان کلکین برج غربی نشسته است و دمبوره می نوازد، حس می کند از دور صدای نی می آید. (ص39)، بدین طریق مرد بامیانچی وارد ماجرا می شود. مردی که از دشت "قرغَنَه تو"ی بامیان آمده است با یک قاطر و مقداری بنجاره". (ص46)

این مرد تمام ولایات کشور را از سرحدات پاکستان گرفته تا ولایات جنوبی گشته و گشته است و از مردم کوچی ها را پرسیده است کوچی هایی که ا زهزاره جات گریخته اند و هزاره هایی که همراه کوچی ها گریخته اند و کودک شان را گم کرده اند؛ تا به سیاه دره رسیده است. می آید. نی زده می آید تا به قلعه یاغی ها می رسد، تا به دختری می رسد که چشمانش یاغی تر از همه یاغی هاست و نیزه های بسیاری دارند و انگار آتش المگ می زند از چشمانش." (ص49)

دختر دمبوره چی دارای چشمان کشیده مینیاتوری است که از پلک هایش گویی خون رهگذران بسیاری می چکند... نقشی که در تمام دیوارهای معبدهای اطراف مجسمه های بودا در بامیان تکثیر شده است (ص52)، دختر نسل یاغی هایی است که نسل اندر نسل دمبوره می نواخته است. (ص55) همچنین وی یکی از جنگاورانی است که با بچه هایش در جنگ کاسی (مرکز ولایت غور) علیه قوای اشغالگر شوروی شرکت می کند، (ص59) اما با دمبوره اش. دمبوره ای که از پدر بزرگ در سال های یاغی گری اش به ارث مانده است.

تحلیل شخصیت مرد بامیانچی

مرد بامیانچی که در این رمان به همین نام نامیده می شود، توله نوازی است که در کودکی از کاروانیانی که شب هنگام از دشت قرغنه توی بامیان عبور می کرده است، به جای مانده است. سپس حاجی نامی وی را می یابد و به فرزندی قبول می کند. البته معلوم نیست که از کوچی هامانده است یا از مردم محلی که همراه کوچی ها گریخته اند یا از کدام قافله ای یا مسافری دیگری. (ص45).

مرد بامیانچی به دختر دمبوره چی می گوید: من بامیانچی هستم، مردم مرا این طور صدایم می کنند. از بامیان هستم. نه اصلا نمی دانم ا ز کجا هستم؛ ولی هر جا بودم تو در ذهنم راه رفته ای، دمبوره زده ای... خوب شد که یکی از یاغی ها را دیدم، آرزویم بود؛ اگرنه بامیان کجا و سیاه دره کجا. (ص57).

بامیانچی نی اش را از تبراق می کشد و در آن می دمد. نوای نی از بند بندش بلند می شود و به بند بند دختر می پیچد (ص70)، بامیانچی کوک عوض می کند و بندهای نی اش را می چیند (ص71).

دختر دمبوره چی مرد بامیانچی را می کشد و خونش را در بوتل می کند و همیشه از آن می نوشید. هر وقت که می دید که سرش کرخت شده است و نارنجکی در سرش قل می خورد و وقتی که حس می کرد منفجر می شود، می آمد از بوتل می خورد، بوتل تمام نمی شد. خون بوتل می جوشید و بوتل دوباره لبالب می شد. (ص91). البته زمانی که مرد بامیانچی هنوز نمرده بود که بوتل را از خونش پر کرد و گفت تا زنده باشم قطره قطره از آن می نوشم. (ص92). دختر دمبوره چی "دویده به داخل قلعه می‌رود از انباری ریسمان می‌آورد. ریسمان را به دست و پای بامیانچی می‌پیچد." (ص104) و "نیشتر را به رگ گردن بامیانچی می زند." (ص105)

حسین حیدربیگی با زبان هنر و با استفاده از خون خوری دختر دمبوره چی خون خواری مردم را چنین تصویر می کند: "ملای سیاه دره یک روز گفت: شنیده ام که خون می خوری. خون خوردن حرام است. گفته بود که مگر تو خون نمی خوری. جهاد که تمام شده چرا هر روز می جنگی و بچه های مردم را به کشتن می دهی؟ (ص92).

پایان داستان با غرق شدن دختر در گردابی خط می خورد. البته قبل از اینکه خود را به گردابی غرق کند، "خون بوتل را تا آخرین قطره می نوشد. ناخنش را داخل بوتل کرده می لیسد. نارنجک ها بر سرش می ترکند و توپ خانه ها شلیک می شوند. نباید اینجا بمیرم. باید خود را بیرون بکشانم. زیر چنار، روی خاک بامیانچی... (ص93).

هویت دختر دمبوره چی

زمانی که دختر دمبوره چی شبانه با پدرش از مزار آن طرف کوتل بر می گشته، پدرش را گرگ ها در کوتل خورده است و از پدرش هیچ چیزی نمانده است فقط چکه های خون روی کرول سنگ ها(ص16)، حالا بی پدر است. راوی دانای کلی است که تاریخ پر از پلشتی های کشور را روایت می کند. از دوران یاغی گری علیه حکومت مستبد و از جنگ های مجاهدین اسلام علیه یگدیگر: "مفت لش های  مفت لشهای آدم که بین راه ندیدیم؛ به همین زودی ازهرچه جهاد است بیزارشده ام. بین راه یک گروپ تمام را مجاهدین دیگرقتل عام کرده بودند وامکاناتشان را برداشته رفته بودند. لش بود که بیابان دربیابان بو می‌داد و قجیرها آنقدر لش خورده بودند که نمی توانستند پرواز کنند" (ص33) و همچنین مستندساز جنگ در کاسی است که نیروهای ملکی قیام شان را علیه حکومت به بهانه تجاوز شوروی شروع کردند.

کوک سوم کتاب جنگ کاسی (مرکز ولایت غور) را به تصویر می کشاند. جایی که زن دمبوره چی با دمبوره اش در جنگ اشتراک کرده است. علت شرکت در جنگ واجب بودن جهاد بر زن و مرد است.

 

حوادث تاریخ و رخدادهای خشونت بار جنگ در این کتاب بهم تنیده است. از جنگ قومی در جلگه دایه تا رخدادهای سال ها پسین در کشور. نویسنده برای هر واقعه تاریخی رمز گزاری نیز کرده است. یادگار جنگ های جلگه دایه سگ وفادار مرد جنگاوری که به دست تفنگچی اش به قتل می رسد، اما همین سگ از گلوی تفنگچی خائن گرفته خون او را می چشد.

همین سگ با وفا امروز به دست دختر دمبوره چی کشته می شود تا از روده های سگ تار دمبوره بسازد. تارها که آماده می شوند به دمبوره می بندد و روزها و شب ها دم کلکین می شیند و دمبوره می زند. می نوازد و از بین آهنگ تارهای دمبوره صدای عف عف سگ هم می آید. (ص87)

به نظر می رسد که با توجه به فضاهای خلق شده رمان، نویسنده به دختر دمبوره چی که شخصیت محبوب و دوست داشتنی نویسنده نیز باشد، حالت اسطوره ای داده است. با این حساب، نویسنده شخصیتی را که دوست دارد و دغدغه ذهنی اش طراحی کرده و خلق کرده و به ما ارائه می کند.

این رمان در عین حال تضادها و تنش های منطقه ای را نیز افشا کرده است. پدر کلان راوی (دختر دمبوره چی) خان بالا دست را خصی کرده است و تولواره وی به تول خصی خان معروف است. روی این دلیل است که هفت نفر مرد از تول خصی خان بعد از مدت ها با تجاوز بالای دختر خان یاغی انتقامگیری می کند. بی گمان این حس انتقامگیری با حس عاشقانگی شدید آمیخته شده سرانجام مرد بامیانچی خونش در شیشه می شود و جنازه اش در زیر درخت چنار پیش قلعه دفن می گردد، هر روز دختر بالای گور مرد بامیانچی که در زیر خاک آرمیده است، دمبوره می زند.

 رمان از جامعه فئودالی و خان خانی گفته است تا حمله اردوی سرخ شوروی به افغانستان، جنگی که در کاسی مرکز ولایت غور در می گیرد و تا جنگ داخلی بین مجاهدین. همه این رخدادهای خونین را در قالب روایت سیال و شیرین، با بیان و زبان شاعرانه و فرم کاری هنرمندانه به خواننده ارائه داده است.

 ...........................

[1] . مصاحبه با صفدر توکلی، 21/3/1390 بامیان (مصاحبه تلفنی)

......

نام کتاب: گردابی (رمان)

üنویسنده: حسین حیدربیگی

üسال چاپ: حمل 1388

üناشر: افراز

üطرح جلد: یاسین  محمدی

üتعداد جلد: 1100

üتعداد صفحات:134

لینک صفحه