قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

هنر و کوشش

بین هنر و کوشش

 

(نقدنامه ای برای مجموعه داستان پیراهن سیاه با گل های سرخ)/ علی پیام

لطفا در صورت کاپی ذکر منبع را فراموش نکنید.

مجموعه داستان "پیراهن سیاه با گل های سرخ" اثر تازه دوست داستان نویسم عبدالواحد رفیعی است. خوشبختانه همین روزهای که این اثر نشر شد در کابل بودم و سریع آن را خریدم و سریع خواندمش چون می خواستم اخرین کارهای وی را ببینم.

داستان قفس سیمی کیف داد مرا در سحرگاه روز جمعه تمامش کردم. لذت بردم. از فضاسازی این داستان و شخصیت پردازی اش کیف کردم. زندگی ای که در قفس سیمی خلاصه شده است. زندگی جمعی تمام مردم این سرزمین. محیط جهنمی و محکوم به بدبختی و میراثداری نکبت ها.

پیراهن سیاه با گل های سرخ جالب بود روایتی از عاشق بازی های روستایی اما در اخرهای داستان حرکت های پسر ضد حال می زند. گل اغَی خود را می چسپاند به پسر در حالی پسر حس عشق بازی دارد اما هردم احساس بدبینی و بدگمانی دارد و هر دم می ترسد که این ترس و واهمه ها ضد حال است. رسم بی پروایی عاشق بازی ادا نشده است. این داستان وضعیت اجتماعی را به خوبی ترسیم کرده است و از خواندنش لذت بردم.

اما از داستان عریضه باطله خوشم نیامد و مرا نگرفت. گوئیا این داستان سفارشی نوشته شده است. من فکر می کنم که برای کدام جشنواره حقوق بشری نوشته است در حال و هوای حقوق زن و حقوق بشری. البته که سرنوشت و سرگذشت زن محکوم روستایی را به خوبی تصویر کرده است. اما واقعیت امر این است که بین هنر و کار کوششی فرق است از زمین تا آسمان. داستان عریضه باطله کوششی است تا هنرمندانه. هنرمند کشف می کند و از دل می نویسد اما نویسنده عریضه باطله امر خواهشی و کوششی را ساخته و پرداخته است. این داستان را چند خط در صفحه عبور دادم و خلاص. البته که برای فعالان حقوق بشر و اصلاح امور جامعه شاید مفید باشد.  اما باید به دنبال کشف هنرمندانه بود.

داستان چکری در شهر با خلیفه مامور را تا اخرش خواندم. جاهایی درگیری های ذهنی داشت. نویسنده خواسته است که خوی و خصلت طبقه ای را ترسیم کند اما به دل من نچسپید. خلاصه یک جورهای شباهتی است بین خاطره و داستان. البته این داستان از سری داستان های دهه هشتاد رفیعی است یعنی در سال 88 تولید شده است. با این حال نچسپید خیلی.

داستان تابوت نباید اسمش تابوت می بود؛ این اولا. دیگر اینکه این داستان نیز از قماش داستان های کوششی است گوئیا که دوست نویسنده ام خواسته است که در موضوع خاص اجتماعی تحریر کند مسائلی را از سر مسوولیت. داستان زنی است که شوهر دوم اختیار می کند و شخصیت اصلی داستان که بچه خردسالی است از مادرش جدا می شود. البته این داستان بیشتر ترحم انگیز است تا شگفت انگیز. من فکر می کنم که داستان به حیث  اثر هنری شگفت انگیزی داشته باشد تا ترحم انگیزی. تمام.

اخرین داستان داستان سکه های یک پنی است. از نوع داستان کوششی که گوئیا غارتگری فرهنگی توسط نیروهای کشورهای بین المللی در افغانستان را نشان می دهد. اگر درست فهمیده باشم. جورج که به قول نویسنده امریکایی یا انگلیسی است با دادن یک سکه یک پنی تعویذ روی دوش بچه ای را. جورج امده بود برای اعمار مجدد افغانستان کار کند. علاقه ای بسیار به اثار عتیقه داشته است. خصوصا اسیای میانه. این داستان و داستان هایی که خوشم نیامده است در نوع خودش کار ارزشمند اجتماعی و سیاسی است. اما من فکر می کنم که رفیعی در این داستان ها (به جز دو داستان اول کتاب) به خلق کار هنری و آفرینندگی نرسیده است. یعنی فکر می کنم که فعالیت های اغلبی حقوق بشری و غیر نویسندگی خلاق به خلاقیت افراد ضربه می زند. مثلا روزنامه نگاری، فعالیت های غیر حرفه ای خلاقانه.

کتاب را خوانده ام و به این فکرم که فضای موجود کشور و تناقضات و کشماکش های زندگی فضای خلاقیت را خواهد کشت. این سرزمین ایمان به نویسندگی را از بین می برد. نویسنده که در فضا نباشد از زایش می ماند و عقیم می شود.

البته حکم بی زایشی روی عبدالواحد بار نشود. فقط  بهانه ای شد و گریزی زدم به این مسئله. عقیم شدن اهل هنر را از افرینش بازخواهد ماند. این بد دردی است برای جامعه هنری.

برای رفیعی ارزو می کنم که اثار بعدش اش فضا را بترکاند. امین

 مورخه چهاردهم اپریل 2012 شهر کاب

لینک صفحه