قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

ادبیات یاغی

ادبیات یاغی

◄ علی پیام

تاریخ به روز رسانی سایت: 17 سرطان 1388 – هشت جولای2009/ کابل

اشاره: ادبیات یاغی، ادبیات یاغی های علیه حکومتهای استبدادی در افغانستان است. تا جایی که مطلع هستم، در تاریخ ادبیات افغانستان، ادبیاتی تحت این نام، مهجور و مغفول مانده است. به عبارت دیگر نامی از این ادبیات در تاریخ مبارزات سیاسی این کشور نیز نیامده است. اما نویسنده این سطور با تکیه به ادبیات شفاهی و ادبیات سینه به سینه برای نخستین بار به شرح و بسط این ادبیات می پردازد. به همراه این نوشته باشید.

 

آیه بخشو موگه بخشون آیه

کشته سر نماز در که روایه

آیه بخشو موگه بخشو مغوله

سر بخشو د دروازه کابله

 

ادبیات یاغی ها شاید معادل و مقارن ادبیات مقامت باشد و یا شبیه به آن و یا غیر آن. اما من ترجیح می دهم که اگر از ملاخدایداد و محمدعظیم بیگ و امثال آن سخن بگویم یاغی نام ببرم تا مقاومتگر و این گونه ادبیات را ادبیات یاغی ها نام بگذارم تا ادبیات مقاومت. شکوه یاغی گری برایم خیلی دلچسپ تر از مقاومت است. و آن بار معنایی و آن صولتی که از یاغی در ذهن من ته نشین است از مقاومت دستگیر من نمی شود. پس، در اینجا رسما ادبیات یاغی را به کار می برم.

تذکر این نکته لازم است که در بادی امر، یاغی بار حقوقی و کیفری نیز دارد. ممکن است که همواره دربارها با سؤ استفاده از کلمات کیفری و زور، یاغی را معادل و مقارن با طاغی و باغی (طغیان کننده و بغی کننده) بداند. در صورتی که بغی و طغی که دارای معنای طغیان و بغی است و در ادبیات فقهی و حقوقی مسلمانان مفهوم جزایی دارد برای یاغی صدق نمی کند.

زیرا که یاغی، اگر دست به اسلحه برده است و به کوه زده است و در سر "لورو"ی دایکندی سنگر درست کرده است و سینگر پای می زده است، تنها چاره این بوده است. در حالی که بغی و طغی هم مفهوما و هم منطوقا مشخص است که دارای معنای کیفری و جزایی است.

نباید خیلی در اعماق تاریخ وطن من به پیش بروم که به ادبیات یاغی ها دسترسی پیدا کنم. بلکه تا جایی که به یادم مانده است در همین سالهای دهه پنجاه بود که می دیدم مردم مناطق بودو باش من؛ چوپانان و گاوچرانان و کارگران مزارع گندم و علف کن ها و مردم مختلف، به شمول مردان و زنان دوبیتی های یاغی ها را می خواندند. تا جایی که به یادم مانده است، مخته های در سوگ "ملاخدایداد لورو" ، "محمدعظیم خان ارزگان" "علیرضاخان"،"گل محمحدخان" و "فیضوخان" با سوز و شور توسط مردم خوانده می شده است و گاهی با تارهای دمبوره و غچک همراه می شده است:

مخته (سوگواره) ملاخدایداد لورو؛ یاغی علیه حکومت و دربار حکومتی

سر کوه بلند ای داد و بیداد

پیرو تمبو سفید ملاخدایداد

ملاخدایداد از جمله یاغی های معروف دوره های تاریخی استبداد عضر حاضر است. او در منطقه لورو مربوط ولسوالی اشترلی، ارزگان شمالی (دایکندی) زندگی می کرده است. وی علیه استبداد خصوصا وابستگان دربار و خوانینی که ارتباط با ولسوالی محل (خدیر) داشته است، به قیام دست می زند و سپس به کوه می زند. به قول راویان محلی سنگر ملاخدایداد هنوز هم در سر کوه لورو محل تلاقی خدیر و سیاه دره اشترلی موجود است. باید تأسف بخورم که تعدادی از دوبیتی های مربوط به ملا خدایداد از حافظه ام رفته است. به خاطر تحقیقی که بعدها مدنظر دارم، در اینجا سعی هم نمی کنم که نوشته کامل و جامعی در باره ملاخدایداد انجام بدهم. باز جای یادآوری خالی است که از تمام کسانی که درباره یاغی بزرگ تاریخ معاصر کشور ملاخدایداد لورو اطلاعی دارد و دوبیتی ها و مخته های را به خاطر دارد، تقاضا می شود که به آدرس پست الکترونیک نویسنده این سطور ارسال کنند.

مخته (سوگواره) بخشو؛ پسر ملاخدایداد لورو

بخشو پسر ملاخدایداد نیز به همراه پدرش به کوه و کمر و قچر زده است تا فریاد حق کشی ها و ظلم ها را با کوه، صبورانه تقسیم کند. اما بگذریم از اینکه بخشو چگونه کشته می شود و یا چگونه در اثر خیانت به قتل می رسد، اما مهم این است که مردم در سوگ بخشو مخته غم انگیزی درست کرده است که ورد حال زبان مردم اهالی است.

مخته و سوگواره بخشو از زبان مادرش در ادبیات شفاهی و محلی مردم وارد شده است. اما اینکه چه کسی این دو بیتی ها را سروده است؟ حداقل من تحقیقی در این باره انجام نداده ام و ادعایی ندارم. اما در اینجا صرفا می خواهم به ذکر این مخته بسنده کنم:

آیه بخشو موگه بخشون آیه

کشته سر نماز در که روایه

آیه بخشو موگه بخشو مغوله

سر بخشو د دروازه کابله

برگردان از لهجه هزارگی به دری روان: مادر بخشو در سوگ پسرش می گوید که در کجا رسم است که کسی را در سر انجام فریضه دینی (نماز) به قتل برساند. و مادر بخشو در سوگ بخشو خطاب به بخشو می گوید که بخشو خیلی زیباست و سر بخشو در دروازه کابل برای عبرت یاغی ها نصب شده است.

مخته علیرضاخان

اما اینکه علیرضا از چه قشر جامعه بوده است؟ نمی دانم. فقط طعم مزه دوبیتی ها و مخته های علیرضا خان از ایام کودکی ام به خاطر مانده است که به ذکر آن بسنده می کنم. این دوبیتی ها را مرحوم قبلگاه من همواره می خواند:

راه تیلو، راه برلو علیرضا

چلیم بر دست نوکرو علیرضا

علیرضا خانه بند ده بند موبره

زیر کرتوس و بغلبند موبره

علیرضا خان موگه پله مه تنگه

سه صد روپیه از مه د قد سنگه

برگردان به دری روان: علیرضا، در حالی که از راه پائین و راه بالا می رود، نوکرانش چلیم را بر دست شان گرفته اند. علیرضا در هنگام اسارت کوه به کوه برده می شود، در حالی که غرق یراق است. و علیرضاخان خلقش تنگ است، زیرا که مبلغ سه صد روپیه ی که در بین سنگ قایم کرده بوده، مانده است.

از مخته علیرضا خان همین قدر یادم مانده است. اما نمی دانم که علیرضا خان در کجای تاریخ می زیسته است و مربوط به کدام جغرافیای یاغی گرانه و یاغی ساز و یاغی پرور کشورم بودباش داشته است، بازهم نمی دانم و از کسی هم تحقیق نکرده ام. چونکه در اینجا بنا دارم تنها راوی خود من باشم تا روایتگر دیگران.

مخته محمدعظیم خان ارزگان

گذشته از دوبیتی ها و مخته های ملاخدایداد و بخشو و علیرضا داستان محمدعظیم بیگ ارزگان نیز همیشه در ته روانم ماندگار است و همیشه در ذهنم هست و خواهد بود. داستان وی از این قرار است. محمدعظیم خان ماهها علیه نیروهای حکومت مستبد در قلعه خودش مقاومت کرده است و سرانجام ارزگان را ترک کرده و از مسیر بندر (به قول مرحوم قبلگاه من) از ناوه دوروب بندر به سوی ایماق می رود و بعد در کوه تاجیکوه پناه می گیرد. در حالی که کاروان شکست خورده محمدعظیم خان با شتاب به پیش می رفته است، اما نیروهای حکومتی از دنبال کاروان با قدرت هرچه بیشتر تعقیب می کرده است. قرار شنیدگی من، در دهن کمرونگ ناوه دوروب بندر، خواهر جنگاور محمدعظیم خان از پشت زین پائین می شود و در زیر لوره سنگر می گیرد و لشکر را متوقف می کند. سپس بتاز از دنبال کاروان یاغی ها به راه می افتد. و در برخی از جاها که لشکریان دولت مستبد نزدیک می شده است، کیسه های روپیه را در مسیر راه تیت می کرده است تا لشکریان سرگرم می شده اند و کاروان فاصله می گرفته است.

سرانجام، وقتی که کاروان یاغی ها در کوه تاجیکو که دژ طبیعی است و در ایماق (ولایت غور) واقع است، بالا می شود، هیچ کسی را جرئت دستگیری محمد عظیم خان را نداشته است. اما پایان داستان محمدعظیم خان مقرون با دسیسه و خیانت است. بدین منوال که حکومت با میانجی گری ملا و سید و بالاکردن قرآن، محمدعظیم خان را از کوه پائین می آورد دستگیر کرده و به دربار می فرستد و ...

ادبیات یاغی، ادبیات عصیانگران زمانه است. ارزش ادبیات یاغی در این است که روحیه جمعی مردم در سوگ این یاغی ها مخته سر داده اند. و این مخته ها در ادبیات شفاهی مردم ضبط و ثبت شده اند. و به نظر می رسد که از جو زمانه کسی جرأت نتوانسته تا یاغی ها را بستایند مگر در قالب ترانه ها، مخته ها و داستانهایشان. تا جایی که می دانم این مخته ها کمتر به طور مبسوط در جاهایی ثبت شده است. و به نظرم اگر ثبت هم شده باشد، به طور گذرا در لابلای کتابها ضبط و ثبت شده باشد.

از دیگر یاغی های که در تاریخ معاصر کشور می توان نام برد می توان به اینها اشاره کرد:

مخته فیص محمدخان

واقعیت زندگی و یاغی گری فیض محمدخان را نمی دانم. و تحقیق هم نکرده ام. اما شاید هر کسی از این سرزمین مخته های فیض محمدخان را شنیده باشد. که البته در پرورش این مخته ها نوازنده های غجک و دمبوره نقش بارز داشته اند.

اسپ فیضو قیضه منده

بلده بچه ریزه منده

قیرون تو فیضو خون مو

حیفون تو فیضو خون مو

برگردان به فارسی روان: اسب فیض محمدخان لگام کرده و برای بچه کوچک خانه مانده است. حیف فیض محمدخان که کشته شده است.

مخته گل محمدخان

از جمله مخته های که از همه مشهورتر است، مخته گل محمدخان است. این مخته ها را بارها و بارها دز ایام بچگی ام از رادیو هزارگی به گردانندگی چمن لالی شنیده ام. شور انگیزی و غم انگیزی این ترانه را هرکسی که شنیده است از یاد نخواهد برد. به یاد دارم که چوپانان و کارگران و جوانان این مخته را زمزمه می کردند. اما به نظرم این مخته ها و ترانه های سوگواره ای کمرنگ شده است و چیزی نمانده است که از بین برود.

گل مامدخان کشته شده

بله موتر یشته شده

سوی کابل برده شد

برار گل مامد ما

سردار گل مامد ما

تا جایی که می دانم گل محمدخان در ولایت غزنی بودباش داشته است. لحن جاغوریگی که در ادبیات مخته گل محمدخان وجود دارد نشانگر این موضوع است. اما بدرستی نمی دانم که در چه تاریخی می زیسته است و با کدام حاکم مستبد درگیر شده است و به کوه زده است و سپس به قتل رسیده و مرده اش به سوی کابل برده شده است.

اسحاق برگد

اسحاق برگد نیز در ولایت غزنی یاغی شده و به کوه و کمر و قچر زده است. تا جایی که از مردم غزنی پرسیده ام، برای این یاغی مخته ای سروده نشده است. داستان این یاغی را مردمان بسیار در ولایات مختلف شنیده است. اما شاید کسی سراغ این مردان کوه و قچر را نگرفته باشد. مردانی که کوه را تنها مونس خود دانسته اند. وقتی که داستان اسحاق برگد را مرور می کنم قصه "زورو" به یادم می آید. زورو داستان مردی است که هیچ کس نمی داند کیست؟ اما در هر جایی حضور دارد. اسحاق برگد نیز در هرجایی سروکله اش پیدا می شود. خطر می کند. دشمن را تیر می کند. از بین می برد. مانند پرنده سرگردان یکباره پیدا می شود و همه چیز را مسخر می کند و بعدش ناپیدا می گردد.

پایان

لینک صفحه