قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

چه اندازه این دریا می تواند به رقص بیاورد ماهی ها را

چه اندازه این دریا می تواند به رقص بیاورد ماهی ها را

علی پیام / 23 نوامبر 2009/ کابل

(این نوشته برای وبلاگ قرار ملاقات تحریر شده است. اخذ بدون ذکر منبع، صحیح نیست) یک. دو. سه. ... عابر از راه می رسد. ناگهان عابر می رسد. عابر سلام می کند. عابر راحت و صمیمی می آید و می گوید: "چه اندازه این دریا می تواند به رقص بیاورد ماهی ها را." مست می شود کابل از حضور عابر امروز. کابل به رقص آمده است امشب. "چه اندازه این دریا می تواند به رقص بیاورد ماهی ها را!" این هجای عابری است از سرزمین های رنگ ها. مگر کابل سنگ و کلوخ باشد که به رقص نیاید، اگر بشنود این هجا را. امروز به رقص آمد کابل، همبین طور که امشب، سراسر کابل می رقصد. همراه با رقص شبانه یک مست خرابی که به دنبال یک جفت چشم می گردد تا چشم جنگی کند.

زندگی بدون یک جفت چشم سنگ و سمنت است و یک جفت چشم بدون چشم جنگی سنگ سخت بی خاصیت. عابر صدا می زند: " بیا برویم چشم جنگی، نا مهربان."

عابر، یک جفت چشم دارد، عینکش را گذاشته است، روی لبه تاق یا شاید یک جای دیگر. عابر امشب در آسمان کابل شناور است. از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب این شهر همه اش بوی تن عابر مست کرده است کابل را. کوه آسمایی و شیردروازه، به بوی مست عابر می رقصند امشب. عین من که می رقصم امشب از رقص شهر. می خواهم در دل شب بیرون برایم و کوه آسمایی را بنگرم که چگونه می رقصد. کوه آسمایی مرکز کابل است. اگر آسمایی نباشد، کابل ویران خواهد شد. اسمایی را می گویند در اصطلاح هندوئیسم افغانستانی یعنی الهه امید. و امشب این الهه به رقص آمده است از بوی حضور عابر.

بوی تن عابر، شهر را در آرامش فرو برده است، عین من؛ که در آرامش مستی غرقم. مثل این که بعد از حضور عابر ساعت ها سرک های کابل را گشتم. از محله دهبوری تا کارته چهار و محله پل سرخ تا پیش دروازه غربی دانشگاه کابل. باران می بارید عین حضور عابری که به رقص می آورد کابل را.

عابر از سرزمین های دور آمد امروز. کابل مست حضور عابر است از ورای بی گمان ها در دل امشب.  مگر سنگ و کلوخ باشد شهر که به رقص نیاید، اگر بوی زیر پیراهن عابر به مشام شهر برسد.

می خواهم بگویم: یک جفت چشم عابر را بدزدم و در ته پیراهنم پنهان کنم. می گوید: "واقعا که چشم جنگی یک جادوگری است. سحر است." عابر می گوید: "هر ادمی می تواند عاشق  شود. شما مگر در دل آدم ها هستید؟ اگر جرات دارید الان بگویید کدام شما در این جمع عاشق کی هست؟ اگر دوست دارید با دف ونی داد بزنید بر سر بازار!" این فلسفه رقصیدن کابل است.

عابر از عشق می گوید و از چشم جنگی و از سردی هوای شهر و از رفاقت های بی برگشت. واژه رفیق در فضا متلاطم می شود و سپس به نظر می رسد که شهر در شهر را چشم های جنگاور رفیق دیوانه و مست کرده است. چشم های نگران و چشم های که می خندند و چشم های که می گریند. و چشم های که بعد از رفتن عابر می گرید. و عابر نیز می گرید. دو جفت چشم جنگی عابر نیز.

عابر رفته است، کابل، بدون چشم چگونه خواهد دید؟ دیر وقت است که در اتاقم برگشته ام از بیرون. عصر روز را کلا در سرک ها گشته ام. با حضور سحر چشمان جنگاوری که در نگاه آشفته شهر رقصیده است. عین ماهی های دریا. خوش به حال ماهی ها که در عمق دریا می رقصند.

ساعت ها پیش هوا روشن بود، اتاق برگشته ام. الان شب به نیمه می رسد. بوی تن عابر و ریتم صدای وی و دو جفت چشم جنگاورش در وسعت نگاه کابل به رقص وا داشته است شهر را. می خواهم امشب کابل را با ریتم موسیقی بگذرانم. شب کابل آرام است، طوفانی است و ویران است و خراب و مست، نمی فهمم. امروز باران باریده است، بوی باران و بوی رطوبت خاک و هوای پائیزی را از پنجره اتاق حس می کنم. از پنجره که بیرون را نگاه می کنم، برگ های درختان صحن حویلی روی هم ریخته شده اند، سرگردان، گویا آن ها هم صدای گام های عابر را حس کرده اند که شهر کابل را ترک کرده است.

و بعد برگ های زرد درختان را می بینم که رقصیده بر روی علف ها و گیاهان و باغچه صحن حویلی پهن می شوند، گو این که درختان نیز از حضور عابر به رقص آمده اند. و درخت کاج بلند نیز می رقصد تا مستی حضور یک جفت چشم عابر را درک کند.

شب است، شب باران خورده کابل، نه انتحار است و نه انفجار، نه طالبان و نه القاعده و نه تانک های آیساف که سرک های کابل را درنوردد و هیچ کسی جرأت نکند که نگاهش کند تا نشود گمان انتحاری و انفجاری برود و بعدش فیر گلوله ها. و نه انتحاری که زیر پیراهنش بوی باروت بدهد آمده است برای انتحار.

بلکه شهر منفجر شده است با کلمات عابر صمیمی که ناگهان گفت: سلام و بعد گفت: رفیق! چه اندازه این دریا می تواند به رقص بیاورد ماهی ها را. عابر انتحار کرده خود را و بوی زیر پیراهنش کابل را کشته است.

شب است، پناه می برم به تارهای دمبوره داوود، شاید این آهنگ یکی از آخرین کمپوزهای وی باشد:

آدم بلیبور عاشق هوشیار / منه مردم آدمه موگه زوار / اگه درشی بوگی مانده نباشی / سر قار موگویه جور باشی بیرار"

این دو بیتی ها را قبلاها بارها با صدای دمبوره سیدانور شنیده ام. سال ها قبل. اما صدای داوود و ریتم دمبوره وی در این شبی که عابر مسافر شده است، نمی دانی چقدر تسکین کننده و با معنا و یا آباد کننده و شاید هم خراب کننده است: "آدم بلیبور عاشق هوشیار/ منه مردم آدمه موگه زوار / اگر درشی بوگی منده نباشی/ سر قار موگویه جور باشی بیرار"

آهنگ داوود به آخر می رسد. ریتم دمبوره نیز آواره تاریکی های شب می گردد. می خواهد به دنبال بوی عابر بگردد که گرد کشیده است و رفته است در دور دست های دور انفجار شهر. شاید هم در آواز نهنگ ها. و شاید هم رفته است تا ماهی های اقیانوس ها را به رقص بیاورد. به سراغ شنیدن رباب می روم. آهنگ زیب- هانیه.

"پیمانه بده که خمار هستم / من عاشق چشم مست یار هستم /  چشمت که به آهوی ختن می ماند / رویت به گلاب های چمن می ماند / گل را بکنید ورق ورق بوی کنید / ............................... / از آمدنت اگر خبر می داشتم / پیش قدمت کوچه را گل می کاشتم / گل می کاشتم، گل گلاب می کاشتم  / خاک قدمت به دیده می ورداشتم

عابر را مدت ها بود گم کرده بود کابل. سال ها بود که در جستجوی یک جفت چشم عابر نشسته ام تا بدزدمشان و در جیب پیراهن خود پنهان شان کنم. سال هاست که کابل انتظار برگشتنش داشته است تا این که ظهر امروز از ورای بی گمانی ها شهر را به رقص آورد. با یک جفت چشم جنگاور شهر را آشفته و مست دیدارش کرد. از چشم جنگی گفت و از رفاقت های بی شمار و از کشف ها و از شیطنت ها.

شهر در شهر طوفان بر پا شد. ماهی ها به رقص آمد از حضور عابر سرزمین های دور که مدت ها بود گم کرده بودم تا این که ظهر امروز آمد تا شب های کابل را به مستی بیاورد و رباب ها و دمبوره ها بیشتر معنا پیدا کند.

دیرهنگام شب است و کابل روشن است از حضور عابر. کابل در طوفان چشم های جنگاور یک جفت چشم و در جستجوی بوی زیر پیراهن عابر متلاطم است. عابر رفته است در مرزهای دور و دورتر اما یک جفت چشم همواره در آغوش شب در جستجوی گم شده اش است. عابر نیز متلاطم است.

گفتم یک روزی باشد که تو غافل باشی چشمانت را در جیب پیراهنم قایم می کنم. وقتی غفلت کردی، بعد ببینی چشمانت نیست، بعد بگردی هی بگردی هی بگردی و  من هم از روی شیطنت خبرت نکنم. و بعد تمام جاها را بگردی بگردی. تا این که القصه چشمت را در چشمان من ببینی. عابر گفت: "باید  دنبال چشم های خودم سرگردان شوم، این ظلم است به خدا."

سه. چهار. پنج. عابر رفته است. حس می کنم عابر هست در این جا، کابل، پایتخت من. عابر هرجا هست و همیشه عابر حضور دارد در هر حال و در هر وضعیت زندگی. عابر می گوید: "وقتی تیز نگاهت کنم،  گم می شوم  در آغوشت." بعد می گوید: "خیلی وقت است که  صدایت نزده ام: ... جان!"

صدای عابر همیشه می پیچد و همواره در فضا شناور است و هیچگاه گم نمی شود. عابر همیشه هست. در خواب و بیداری، در کابل و ارزگان شمالی و بامیان. در مسیرهای غزنی و قندهار و هرات. یک جفت چشم عابر همیشه حضور دارد در هر حالت و در هر لحظه و زمان و در هر مکان؛ در کابل، ارزگان شمالی، بامیان، قندهار، غزنی و هرات تا ....

یک جفت چشم تکثیر شده است. چشم ها و چشم های بی شمار در هر افق و در هر شب و در آسمان همراه با ستاره ها و ماه و خورشید. خورشید نیز گویا در اصل یک جفت چشمی بوده است بی قرار، از سطح شهر چشم جنگی برخاسته است در اوج آسمان تا کوچه ها را گل بکارد و چشم ها را مست کند تا مستی ها و ماهی ها به رقص آیند.

مستی نیز می رقصد. مستی عین هوشمندی است. هوشمندی فراتر از عقل. عقل بدترین خرد دموکراتیک است. عاقل ها نه چشم دارند و نه یک جفت چشمی که بخواهند چشم جنگی کنند. کابل مست است از حضور عابر، افغانستان نیز. مست رقص دو جفت چشم در نگاه عابر که خمار است. آمده است تا بگوید: خیلی وقت است که صدایت نزده ام: ... جان!"

عابر آمد، صمیمی آمد و در چشمان شهر غرق شد و چشم ها طوفانی شد و طوفان شهر را فرا گرفت و طوفان با عابر در آغوش بوی زیر پیراهن عابر تبخیر گردید. عابر می گوید: من هیچ وقت گم نمی شوم. شهر گم شده است به دنبال رد پای عابر که در شهر حلول کرده است.

 

لینک صفحه