قرار ملاقات

روزنامۀ شخصی و آنلاین علی پیام

شب دهم اپریل 2010

 شب دهم اپریل 2010/ بامیان/ محله چَونی

علی پیام/ روزهای بسیار و شب های بسیاری را از دست می دهم بی آن که بامیان را به آهستگی یک خواب درک کنم. بامیان خواب است. شب است. شب دهم ماه اپریل 2010. روزهای بسیار و شب های بسیار را از دست می دهم بی آن که بامیان را سر بکشم و بامیان حل گردد در تنم. شب های بامیان را در آهستگی خاطرات روزهای کوچه های بی برگشت و دوئل و چشم جنگی سپری می کنم.

می خواهم صدا بزنم تا شب های بامیان آشفته گردد. بامیان از خواب بی خواب شود و در تب بیداری ملتهب گردد. بامیان من! شب دهم اپریل را بیدار باش و بیا ستاره های روشن آسمان بامیان را تماشا کنیم و بیا مسافر کودکی های شویم که در بیغوله های شهر گم شده اند. بیا بنگر که صلصال و شهمامه نیز در جدارهای کوه بامیان غمگین ایستاده اند. از محله "چَونی" به خوبی دیده می شود. ستاره های شهر را می شمارند؛ بوداهای مقتول دست تحجر طالبان. طالبان که در 2001 به بامیان آمدند بوداها را کشتند تا شب های بامیان را غمگین بسازد. صلصال و شهمامه قرن هاست که در جداره های کوه بامیان در انتظار چشم جنگی ایستاده اند. پیکره های فرو ریخته.

بقایای شهر غلغله و شهر ضحاک ماردوش و معابد بی زایر بودایی های این شهر نیز آشفتگی مردی را در این شهر جار می زند. بیا تو هم مرا به لهجه خودت جار بزن.

من گم شده ام بامیان من! هیچ گاه صدایم نزدی تا خود را بیابم در صدایت. گم گشتگی را نمی دانم خوب است و یا بد. فقط می دانم که در تکاپوی یابیدن حرف های ابجدی هستم که کلمات نام خود را بیابم در لهجه شیرین بامیان. بامیان من، شهر من! در قلب شب صدایم بزن تا شاید برگردم به بیداری های از دست رفته ام و یا شاید به خواب بروم.

روزهای حیف شده و شب های تلف شده بی آن که در بامیان غرق خواب آلودگی مستی شوم. بامیان من، شهر عزیز من! مرا دریاب که خواب از هوش و عقلم پریده است امشب، شب دهم اپریل. روزها و شب ها از بین انبوه هجوم بادهای سرگردان در جستجوی کیمیاگری هستم تا از جس بودنم رهایی بخشد و طلایم بسازد.

بامیان من! من مرد بامیانی شده ام تا تجربه بامیانی بودن را در حلاوت کیمیاگری بجویم که روزها و شب های بسیاری از این شهر کوچیده است تا یک روزی مرد بامیانی در جستجویش خود را گم کند و بعدش بگردد و بگردد و بگردد و از خستگی شب دهم اپریل را به صبح بخیه بزند. مردی که روز نهم اپریل را از صبح تا دیر هنگام روز در دره های ککرک و سموج های عابدهای بودایی ها و برج و باروهای باقی مانده از هزاران سال پیش و دره اژدر و محله چَونی و بازار بامیان گشته است و خسته است از هرچه تکرار بیهودگی است و دسترسی نارسی به آرامش بامیان؛ بامیان من!

فردا که خورشید از مشرق بامیان طلوع کند به خورشید خواهم گفت که چه کردی شهر مرا؟ فردا در وسط بازار بامیان می روم و دست های خود را در دست بامیان می گذارم و کوچه های شهر را یک یک پشت سر می گذارم تا خاطرات از دست رفته را هجا کنم.

بامیان شهر ویرانگری است. بامیان خواب را از ادم سلب می کند. بامیان شهر عصیانگری است که حس آدم را رنجور می کند. بامیان من! صدایم بزن و مرا از این کسالت بیرون کن و بیهودگی زمان را از من بگیر و مرا غرق گرمای تب شب کن. مرا تکرار کن از خاطرات و خطر، و برهان از هرچه بی تکراری است. نجات بده از لحظه هایی که بی آن که در بازار بامیان طلا شوم جس باشم. بیا و یک کیمیاگری بکن.

بامیان خود را گم کرده ام. در کدام چادر شب آرمیده است. بامیان من به آهستگی روزهای روشن خاطراتم بیا و صفحه خاطرات مرا پر کن از کلمات و هجاهای آفتاب زده. راستی فردا بروم از مردم شهر بپرسم چه رازی است که نمی توان از بامیان غافل ماند؟ تو می توانی راز سر به مهر را راز گشایی کنی؟ بامیان من!

روی این دلیل است که می خواهم مرا جار بزنی و برملا کنی و افشا کنی رازهای سر به مهر را. و مرا پناه بدهی و مرا ارام کنی و مرا دعوت کنی به طغیان و شور و طپش و خلقت ازلی. من بامیان عصیان زایی را دوست دارم که دست مرا بگیرد و به تماشای جاودانگی ببرد. بامیان زیباست. من عاشق زیبایی هستم. بامیان من! مرا دریاب.

لینک صفحه