قرار ملاقات

وبلاگ شخصی علی پیام

دلتنگی

دلتنگی

کاپی بدون ذکر منبع ممنوع است.

دلتنگی. قهرمان داستان من در گلهای پیراهن گم شده است. در بین گل های پیراهن دلتنگی اش را جستجو می کند. تفسیرهای از جنس نهایی ساختن یک داستان در انتهای شب. گلهای پیراهن راه می روند. در پرچین های مزرعه. در لب لب کشت. در تفسیر آب. در جرعه های شبانه مردی در پر جویه آب. در اجرای شعر. در ظهر آفتاب. روزهای جمعه تر و تر با موهای تر آز آب که چکه چکه می چکد و از راه می رسد، نفس زده. گل های پیراهن راه رفته است تا انتهای شب که مرد بیدار مانده است تا آخرین جرعه را نهایی بسازد. گل های پیراهن در قامت موزون خوشنماست، در عین تقسیم انار. گل های پیراهن از بوی تن بامیان لبریز صبح است. پیراهن گلدار بر تن خورشید می تواند تمام اقلیم افتاب را مبهوت بسازد.

شب. روز. صبح. غروب. همه اش: مسخره است. همیشه شب شده است و همیشه روز شده است و همیشه غروب و صبح تکرار شده است. تکراری. تکراری. گل های پیراهن و شعر سپید نه از جنس شب است و نه از جنس روز و نه از جنس صبح و از جنس غروب. شروع و پایان داستان عاشقانه است. همیشه یکی کشته شده است و همیشه یکی باید بر بالین بمیرد. این تکرار هابیل و قابیل. و همیشه یکی اداره ای شده است و یکی پشت میز نشسته است که قبل از او نشسته بوده است. همیشه یکی کمنیکیشن یا ارتباطات داشته است و همیشه یکی خواسته است تا تضرع کند و خم شود؛ اما شروع و پایان یک خاطره در انتهای کوچه، سمت راست نه تکرار است و نه تکرار می شود. رقص پیراهن گلدار بر اندام آب رخداد عظیمی است بر گستره هستی.

هیچ کسی نمی تواند آب شود تا پیراهن گلدار را تفسیر کند. نه شب است و نه روز است و نه هیچ وقت. فقط گل های پیراهن بر تن آب رقص موزونی است برای شروع و پایان داستان مردی از جنس دلتنگی. فقط می ماند گل های پیراهن که بر آب جاری می شود و جاری می شود و آب می رود تا دیارهای بسیاری را سیراب کند.

امروز گل های پیراهن بیتابی می کند بر اندام آب. یا زمین از خشکی می نالد. آب راکد مانده است قرار بود جاری شود بر سرزمین های بسیار تا تجربه شروع و پایان داستانی را خلق کند. مرد دلتنگی اش را در کلمات نوشت و نوشت و نوشت تا شروعی باشد برای تفسیر گل های پیراهن در اندام چشمه و در تن جاری آب.

این آب و این خاک و این بامیان محبسی است بر مردی از جنس دلتنگی. می شد تا ترک کرد طویله را و اصطبل را و جاری شد بر آب تا در گل های پیراهن آب غرق می شد. می شد ترک می کرد سرزمین سنگی را. و قلب های جنگ زده ای را که همه چیز خشن است. و در آب غرق می شد. همین.

اسارت در چنگال: طویله و علف. دوشمن غدار: علف. انسان های کوچک. انسان های به اندازه دهان بوتل نوشابه. انسان های با ژرفای بحرالکاهل. یکی اینقدر نحیف عین موری خانه های دهاتی. انسان های ماندگار. انسان های تاریخ مصرف دار عین اداره چی ها و مامورین اداره. اداره و مامورین شبیه به کلونی مورچه هاست. زندگی تکراری. یکی را می شناسم سال هاست در پشت یک میز نشسته است او خبر ندارد که گندیده است. بیچاره مامور؛ نه، بیچاره پیچ مهره زنگ زده.

مرد پشت کمپیوترش نشسته است تا در تخیل گل های پیراهن گلدار آب شروع و پایان داستان عاشقانه ای را بنویسد. هیچ چیزی سر جایش نیست. نه داستان هابیل و قابیل، نه داستان لیلی و مجنون، نه روز و شب و نه آب که راکد مانده است بر قاف زمین. در پرجویه ها و لب لب کشت و مزرعه گندم و در سایه سار درختان بید می زیبد رقص پیراهن گلدار. به رقص بیا پیراهن گلدار!

بادها می وزند تا خبر از تغییر فصل بیاورند. فصل ها می گذرند. چه می ماند؟ لوسین فروید هم مرد. نقاش نامی بریتانیا در سن ۸۸ سالگی در خانه خود در لندن درگذشته است. این نقاش بزرگ که نوه زیگموند فروید، پدر روانکاوی بود، تا آخرین روزهای زندگی فعال بود و همچنان نقاشی می‌کرد.

31 سرطان 1390 عصر روز جمعه، محله چونی، بامیان

  
نویسنده : علی پیام ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :