شب چله 1388/ داستان سنگ قبر

داستان کوتاه "سنگ قبر"، علی پیام، روزنامه هشت صبح، کابل، سه شنبه ۰۱ جدی ۱۳۸۸/ http://8am.af/index.php?option=com_content&view=article&id=8369:1388-10-01-17-50-40&catid=96:1388-09-04-02-50-55&Itemid=502 علی پیام / دیشب شب چله بود. یا شب یلدا. ادامه مطلب را در صفحه 89 این وبلاگ بخوانید.

/ 5 نظر / 5 بازدید
علی اکبر

باسلام خدمت علی جان پیام و استاد قلم. شب چله را خوب نوشته ای و سپاس از این که در کابل یاری ام کردی. حداقل این که به فکرم بودی و همراهی هایت را فراموش نمی کنم. بودند دوستان زیادی که زورشان میامد به تلفونم جواب بدهند. بله بالاخره علی رغم میل باطنی ام کابل را ترک کردم یعنی دیگر مجبور شدم و زمینی آمدم هرات و بعد عازم خانه شدم. به احمد جان صفایی هم سلام برسان و دیگر دوستان که اگر در بامیان دیدی سپاس علی اکبر

رضیه

به سلامتی و مبارکی و میمنت. تا لیلای من کوزه اش را در سایه آب پر کند...[گل]

جمال

ساعت تنهایی ام را با که قسمت کنم شب شود تا تنهاییم را با تنهایی قسمت کنم

م.طاهریان

سلام خیلی عالی و زیبا امید وارم به ما نیز سر بزنی

فاخره

سلام داستان را خواندم و امیدوارم بتوانم مطلبی برایتان نوشته و ارسال کنم